یکی بود یکی نبود (داستان جنگل هولناک)

نیما خونش طرفای ارومیه- توی یک شهر کوچک- هست و الان هم بعضی از دوستاشو که خونه هاشون همون اطرافه رو با ماشینش می رسونه.

     بعد از این که سعید کانال رو عوض میکنه و ضبط خود به خود خاموش میشه،نیما میگه:

- چه کار کردی؟ چرا ضبط رو خاموش کردی؟

سعید :- نمی دونم چی شد،من فقط کانال رو عوض کردم

نیما میفته به جون ضبط اما هر کاری می کنه نمی تونه اونو درست کنه.ساعت 9 شبه.

نیما:- چرا این جاده این قدر خلوته؟

جواد که صندلی عقب نشسته میگه:- این درخت ها چقدر بلند و وحشتناک اند

فاطمه ،خواهر جواد میگه:- این جا خیلی مشکوک میزنه...

فاطمه سرشو روی شیشه ی ماشین می ذاره و بیرونو نگاه میکنه.تا این که یک دفعه از جلو صدایی به گوش می رسه:- ای بابا ...لعنت به این شانس، اَه...

سعید:- چی شده نیما؟ چرا داد می زنی؟

نیما:- بنزینمون خیلی کمه،خدا کنه ما رو گرفتار نکنه،وگرنه...

هنوز حرف های نیما تمام نشده که یک دفعه یک جیغ وحشناک فضای اتومبیل رو پر میکنه...

جواد از این که خواهرش داره جیغ میکشه، خیلی هل میشه و سریع شروع به حرف زدن می کنه و میگه:- چی شده فاطمه؟ آروم بگیر...خواهش میکنم... نیما خیلی سریع ماشینو نگه می داره.

هنوز فاطمه نتونسته حرف بزنه،زبانش بند میاد...هیچی نمیگه فقط گریه میکنه.پسرا که از قبل یه جور نگرانی توی وجودشون بود،بیشتر ترسیدن.

فاطمه هنوز نتونسته حرف بزنه تا این که برادرش جواد فریاد بلندی می کشه و میگه:- فاطمه...بگو چی شده؟ خواهش می کنم حرف بزن.

     بعد از چند لحظه سکوت درون ماشین،یک دفعه فاطمه شروع می کنه به خندیدن...همین طور که داره می خنده، اشکاشو که به نظر می رسه همه ی اونا الکی بود رو پاک می کنه.هیچ کس حرفی نمی زنه فقط صدای خنده ی فاطمه به گوش می رسه.جواد که خیلی گیج شده بود، بالاخره فهمید که خواهرش شوخیش گرفته...اما جواد خیلی عصبانی شده و نگاهی خشمگین به خواهرش می کنه...تا این که بالاخره نیما و سعید هم خندشون می گیره.

نیما:- تا حالا توی زندگیم ...بعد از چند لحظه سکوت، دوباره ادامه میده و میگه:- این همه نترسیده بودم.

با این که همه شکه شده بودند، ولی دیگه ترس از وجودشان خارج شده بود و دیگه داخل ماشین فقط صدای خنده بود. توی سکوت اون جنگل و آرامش برف این فقط صدای خنده ی اونا بود که به گوش میرسید.بچه ها بعد از چد ثانیه رسیدن به ته خنده هاشون و کم کم آماده شدن برای حرکت دوباره...نیما دستشو برد به طرف سوییچ ماشین و همین که استارت زد،یک دفعه همه جیغ بلندی کشیدند.فاطمه بیشتر از همه ترسیده بود همچنان داشت جیغ میزد، تا این که جواد با صدای بلندی از فاطمه خواست که آروم بشه.

همه ساکت شدن و فقط صدای نفس کشیدن بلند آنها بود که سر و صدا ایجاد می کرد.نیما که خیلی هل شده بود گفت:- اینا خونن مگه نه...؟ همه ی اتفاق ها خیلی سریع رخ داد.بعد از چند ثانیه خون داشت همه ی شیشه ی اتومبیل رو فرا می گرفت ...تق...تق... با هر دفعه چکیدن خون روی شیشه ، ترس در وجود بچه ها بیشتر اوج می گرفت.سعید خیلی سریع در ماشینو باز کرد،باد خیلی سردی وارد ماشین شد.سعید از ماشین پیاده شد، در ماشین رو باز زها کرد و به طرف جلوی ماشین رفت.دستشو روی شیشه ی اتومبیل کشید...نوک انگشتش که قرمز شده بود رو به طرف بینی خود برد.همین طور که داشت بو می کشید خیلی آرام سر خود را به طرف بالا حرکت داد.هنوز نگاهش به نوک درخت نرسیده بود که ناگهان فریادی زد و همین که دید جسم سیاهی در حال نزدیک شدن به اوست،فوراً خودش را کنار کشید...گّپ...به زمین خورد.

نیما:- چی بود؟ سعید حالت خوبه؟

بچه ها پیاده شدند و به کنار سعید آمدند.سعید روی زمین نشست و گفت:- چیزی نیست بچه ها نترسین...این فقط یه پرنده هست.جواد هم میشینه روی زمین و میگه:- این جغدِ...درسته نیما؟

نیما:- آره خیلی هم بزرگه...اما چرا مرده؟یعنی پرنده ی بزرگ تری به اون حمله کرده؟

فاطمه:- خواهش می کنم...بیاین بریم دیگه...ولش کنین اینو.

سعید دستاشو روی زانوش میذاره،بلند میشه و میگه:- راست میگه بریم.

     سعید و جواد و فاطمه هر سه به داخل ماشین بر می گردن اما نیما هنوز تو فکره.

سعید:- نیما ...زود باش دیگه...بیا بریم

بعد از این که سعید،نیما رو صدا می کنه،میره سراغ ظبط ماشین تا شاید بتونه اونو درست کنه.جواد که صندلی عقب نشسته می گه:- سعید خواهشاً بی خیال شو نیما رو صدا کن بیا بریم دیگه...اَه...چه گیری کردیما!

سعید:- الآن میاد دیگه... همین الان صداش زدم.

جواد که پشت صندلی راننده؛یعنی نیما نشسته،سرشو روی صندلی می ذاره و چشم هاشو می بنده.داخل اتومبیل رو دوباره سکوتی تلخ فرا می گیره...

فاطمه:- حالت خوبه جواد؟

جواد:- آره خوبم...می شه یه لحظه ساکت باشی؟!

فاطمه سرشو برمی گردونه به طرف شیشه ی ماشین که یک دفعه بعد از این که نگاهش به بیرون میفته،وحشت میکنه و مثل فنر از جاش می پره و تا میاد که فریاد بزنه نیما از پشت شیشه میگه:-آروم باش فاطمه خانوم.. منم نترس.

فاطمه به خودش میاد و یک نفس عمیق می کشه و میگه:- فکر کنم آقا نیما می خواست اون کار منو جبران کنه...که البته جبران هم کرد.تازه من بیشتر هم    ترسیدم.سعید و جواد یه خورده خندشون می گیره و بعد از چند ثانیه  سکوت نیما به سمت عقب اتومبیل حرکت می کنه و بعدش با دست چند تا ضربه به

صندوق عقب می زنه. سعید که هنوز داره با ظبط خودرو ور میره...از این ضربه ها می فهمه که باید صندوق عقب رو باز کنه.خیلی سریع دکمه ای رو نگه می داره و صندوق باز می شه.نیما از صندوق عقب ماشین یک بتری آب بر میداره و میاد جلوی ماشین.شیشه ی جلو رو تمیز می کنه و بتری آب رو که دیگه خالی شده پرتاب می کنه داخل جنگل و بعد از مدتی سوار ماشین می شه و شروع به حرکت می کنه. بالاخره بعد از مدتی آرامشی فضای اتومبیل رو پر میکنه...ساعت 10:30 هست،جاده کم کم داره سفید پوش می شه و نیما هم می دونه که باید با احتیاط رانندگی کنه. بعد از مدتی سعید سکوت رو میشکنه  و میگه :- نیما...زنجیر چرخ رو که آوردی دیگه؟ماشینو نگه دار بریم ببندیمش.

نیما با گوشه ی چشمش به سعید نگاه می کنه و میگه:- اصلا حوصله ی شوخی ندارم.زنجیرچرخ دست تو بود بعد من بیارمش؟!

سعید:- یعنی چی! مگه من دم در خوابگاه نذاشتم که برش داری؟

نیما:- اَه...سعید من بهت صد بار گفتم زنجیر رو بردار دیگه.اصلا وقتی من داشتم...

جواد بلافاصله صحبت های نیما رو قطع می کنه و میگه:- من خودم آوردمش بس کنین.بعد از چند ثانیه سکوت نیما میگه:- خب می مّردی زودتر می گفتی؟

جواد:- می خواستم ببینم تا کجا پیش می رین!

 

 

 

 

توی اون سرما و یخ بندان که رانندگی واسه ی نیما دشوار شده بود،بالاخره ماشین رو نگه می داره تا زنجیر چرخ رو ببنده.نیما در اتومبیل رو باز می کنه و پیاده میشه.سعید هم می خواد پیاده شه اما نیما میگه:

- فعلا پیاده نشو صندوق رو باز کن تا ببینم توی اون شلوغی بین اون همه خرت و پرت می تونم پیداش کنم یا نه!

     سعید صندوق رو باز می کنه نیما شروع می کنه به گشتن...سعید هم منتظره تا نیما بهش علامت بده.فاطمه از داخل کیفش یک بسته ی بادام بر میداره و به جواد و سعید تعارف می کنه...خلاصه همه شروع می کنند به خوردن...بعد از  مدتی ناگهان صدای محکم بسته شدن صندوق عقب همه ی اونا رو  وحشت زده می کنه. بلافاصله بعد از اون صدای بلند، چهره ی نگران و وحشت زده ی نیما پشت شیشه ی ماشین ظاهر میشه.اون خیلی ترسیده و دو دستی به شیشه می کوبه و میگه:

- تو رو خدا در رو باز کن ..سعید ...زود باش!

سعید که خیلی هل شده میگه:- در که باز بود...یعنی چی!

بالاخره در باز می شه و نیما خیلی سریع میاد داخل ماشین...

سعید:- نیما...حالت خوبه؟ چه اتفاقی افتاده؟

جواد هم میاد جلو و میگه:- چی شده نیما حرف بزن...اون جا چی دیدی؟

فاطمه در حالی که ترس تمام وجودش را فراگرفته از شیشه ی عقب ماشین،پشت سرش رو نگاه می کنه اما چیزی نمی بینه.نیما سرش رو روی فرمان ماشین می ذاره و به آرامی شروع به حرف زدن می کنه و میگه:

- خودم دیدمش!...یه نفر اون جا بود،کنار یک درخت بزرگ ایستاده بود.روی بدنش رو برف پوشونده بود و داشت منو نگاه می کرد.

فاطمه :- من می ترسم جواد...

سعید:- تو مطمئنی نیما...

نیما در حالی که می لرزید ادامه داد:- اون...اون....توی دستهاش!...

جواد:- توی دستاش چی؟ حرف بزن!

نیما با صدایی لرزان ادامه داد:- اون بتری آبی که من پرتابش کردم توی جنگل،همونی که باهاش شیشه رو شستم...تو دستهای اون بود.

بعد از شنیدن این حرف بچه ها ترس رو با تمام وجودشان احساس کردند...

فاطمه:- من می ترسم جواد...حالا چه کار کنیم؟!

کسی حرفی نمی زنه تا این که بعد از چند لحظه سعید در ماشین رو باز می کنه تا پیاده شه اما جواد فوراً دست سعید رو می گیره و میگه:

- چه کار می کنی؟ کجا میری؟

سعید چیزی نمیگه و شال گردنش رو بر میداره و میره بیرون...با این که سعید خیلی ترسیده اما سعی داره که بفهمه این جا چه خبره.

سعید در حالی که خیلی سردش هست،دور ماشین چرخی می زنه و با دقت به اطرافش نگاه می کنه...بعد از چند لحظه برمی گرده داخل ماشین...

فاطمه خیلی سریع پرسید:- چی شد؟

سعید:- با این وضعیت من خیلی گیج شدم...نمی دونم...من که چیزی ندیدم.

چند ثانیه بعد از حرف سعید،نیما میگه:

- چرا حرفهامو باور نمی کنین...به خدا قسم دروغ نمیگم،خیالاتی هم نشدم.   شاید بگین که یک نفر تنها این جا چه کار می کرده...اما باور کنین این جنگل از همون اولش هم یه جوری بود.

سعید بتری کوچک آب رو از داخل داشبورد ماشین بر میداره و میده به نیما.

نیما کمی آب می خوره و بعد از چند ثانیه سکوت سعید میگه:

- ما نه می تونیم این جا صبر کنیم و نه با این حرفهایی که نیما میگه می تونیم به راهمون ادامه بدیم...تازه بنزینمون هم دیگه کم کم داره تموم میشه.

سعید بلافاصله بعد از این که حرفش تموم میشه گوشیش رو از توی جیبش درمیاره  و به اون نگاه می کنه...اما مثل این که گوشیش خاموش شده.

سعید:- جواد، گوشی من شارج تموم کرده...چند دقیقه گوشیت رو به من میدی؟...لازم دارم!

جواد گوشیش رو از توی جیبش بیرون میاره...وقتی به اون نگاه می کنه،خیلی تعجب می کنه و میگه:-یعنی چی! گوشی من هم که خاموشه...

با این اتفاق نیما و فاطمه هم خود به خود به موبایلشون نگاه می کنند و همون اتفاقی میفته که ازش می ترسیدند.

/ 3 نظر / 11 بازدید
ساحل

اه خوب میذاشتی تا تهشو دیگه تازه رفته بودم تو حس[عصبانی]

ایمان

سلام ...داستان قشنگی بود...ادامشو هم بذار[گل][شوخی]

ویولونیستتتتتتتتتتتت

عالی بوددددددددددددددددددددددددد خوب بودددددددددددددددددددددددددد بد نبودددددددددددددددددددددددددددد