آدم...

پس از آفرینش آدم ، خدا گفت به او :


نازنینم ! آدم ! با تو رازی دارم


اندکی پیشتر آی ...


آدم آرام و نجیب آمد پیش


زیر چشمی به خدا مینگریست


محو لبخند غم آلود خدا ، دلش انگار گریست


نازنینم ! آدم ! (قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید)


یاد من باش که بس تنهایم ...


بغض آدم ترکید ! گونه هایش لرزید! به خدا گفت :


من به اندازه ی گلهای بهشت، نه ! به اندازه ی عرش، نه !


به اندازه ی تنهایی ات ای هستی من ! دوست دارت هستم!


آدم کوله اش را برداشت


خسته و سخت قدم برمیداشت


راهی ظلمت پرشور زمین


طفلکی بنده ی غمگین ، آدم


در میان لحظه ی جانکاه هبوط


زیر لب های خدا باز شنید :


نازنینم ! آدم !


نه به اندازه ی تنهایی من ؛


نه به اندازه ی عرش ؛


نه به اندازه ی گلهای بهشت ؛


که به اندازه ی یک دانه ی گندم تو فقط یادم باش !


نازنینم ! آدم ! نبری از یادم .....

/ 4 نظر / 14 بازدید
سارا

وای خدای من خیلی زیبا بود و پرمعنی هرچی بگم خیلی کم ولی عالی بود مرسی[لبخند][گل]

رها

عالی [لبخند] خودت نوشتی؟؟ میشه کپی کنم؟؟

سیده طاهره

سلام ممنون که سرزدین وبلاگم عیدتون مبارک..[گل]

حمید

خیلی زیبا بود !! ممنون داش سعید [گل]