دلنوشته...

در زندگی ام همه ی کارهایم وارونه بود...

من از کودکی محکوم شدم...محکوم شدم درک کنم..محکوم شدم

بفهمم..محکوم شدم در فکر فرو روم...و محکوم شدم به این که اشک

بریزم.

زمانی که از بغض و کینه سرشار بودم...سکوت کردم.

در کودکی ام احساس شادی نمیکردم...من از همان کودکی

محکوم به مرد شدن بودم.

زمانی که بی گناه مجازات شدم...باز هم بخشیدم.

زمانی که بغض در گلویم نشست و اشک در چشمانم...خندیدم.

زمانی که عذاب کشیدم...عذابم دادند..غرورم را شکستند..سرافکنده ام

کردند...

من..هیچ کاری نکردم...فقـــط شکستم...

و اکنون این کسی که روبه روی توست... مــنِ خودم نیســت...

آن کسی نیست که خودم میخواستم..

اگر میبینی با  تنشی اشک در چشمانم حلقه میزند مرا

سرزنش نکن...بدان این اشکها بازمانده ی خاطرات تلخ من اند... نه چیز

دیگری...

سخت است...گاهی انسان در بیست سالگی میمیرد و در هفتاد

سالگی به خاک سپرده میشود...

اگر لحظه ای در حال خندیدن ناگهان دلم شروع به لرزیدن کرد مرا

بازخواست نکن...

بدان یقینا دیگر قادر به تظاهر نبوده ام...آخر بغض هایم قوی هستند..

نمیتوانم همیشه در برابرشان ایستادگی کنم...

اکنون نمیتوانم عوض شوم...من از رنگ ها مشکی...از فصلها پایـــیز و از

موسیقی غمگینش را انتخاب میکنم...

باران که می بارد حاضرم زندگی ام را بدهم اما لحظه ی کوتاهی زیر آن

بروم و در حین کشیدن نفسی عمیق آرامش را حس کنم...در این صورت

یکی از بهترین لحظه های عمرم رقم میخورد...

من دیگر توقع زیادی ندارم..همین که بگذارند با خودم...در خودم...تنها

زندگی کنم...برایم بزرگترین آرزوست...

در زندگی من ...بهانه ای برای خندیدن و حتی بهانه ای برای زندگی

کردن وجود نداشت..

و تنها کسی که نجاتم داد...تنها کسی که بی بهانه به درد و دلم گوش

میکرد....خدای مهربان بود...تنها دلیلی که باعث شد تا بتوانم ادامه

دهم.

و باز هم...با این همه دردی که در دل دارم...

با وجود آتشی که هر لحظه قلبم را میسوزاند..

و با وجود این که هنوز هم به آرامش نرسیده ام...

بازهم...دست از جنگیدن بر نمیدارم...

اعتراف میکنم دیگر همانند گذشته قوی نیستم...اما خداوند مرا

فراموش نمیکند....

هنوز هم با اندک نیروی باقی مانده در وجودم...

میتوانم روی پاهایم بایستم... میتوانم...

/ 6 نظر / 8 بازدید
رها

فوق العاااااااااده بود بدون اغراق [لبخند][گل] گاهی انسان در بیست سالگی میمیرد و در هفتاد سالگی به خاک سپرده میشود... واقعنا خیلی دوست دارم این جمله رو

baran

سعید عالی بود خیلی خوب درک میشه نمیدونم شاید من خیلی خوب درک کردم از نظر من ب دل میشینه چون حرفه دله ...نه؟

امیر علی راستا

اینو رپی بخون ببین چی درمیاد.لایک[عینک]

حسین

سلام دست درد نکنه اقا سعید با این همه نا امیدی سر افرازمون کردی این چرت و پرت ها چیه نوشتی داداش تو اگر جای من بودی چکار میکردی پس یعنی اگر الان پیشم بودی میزدم درب و داغونت میکردم

..

فقط خواستم مدیون نشم ولی خدایی متن قشنگی بود