یکی بود یکی نبود(2)

بچه ها به فکر فرو میرن و بعد از چند لحظه ناگهان چراغ ماشین که روشنه...قطع و وصل میشه و چند لحظه بعد بالا خره خاموش میشه...حالا دیگه تقریباً همه جای جنگل یک دست تیره شده.

سعید یک نیش خند میزنه و میگه:

- همین الان می خواستم بگم بیاین از شارژر اتومبیل استفاده کنیم که باتری ماشین هم تموم شد.

     فاطمه که دیگه نمی تونه به ترسش غلبه کنه با صدایی لرزان و عصبانی به   جواد میگه:- بهت گفتم که خودمون میریم و لازم نکرده دوستت ما رو برسونه...ای خدا!...حالا چه کار کنیم؟

نیما چند بار استارت میزنه،اما بی فایدست.

    بچه ها دیگه واقعاً ناامید شده بودند.چه کسی فکر می کرد که چنین اتفاقی میفته.

جواد:- فقط یه راه داریم،این که توی ماشین بشینیم تا صبح بشه.

فاطمه با تعجب میگه:- چی میگی جواد،اولا که ما نمی دونیم این برف تا کی ادامه داره و اگه همین طور ادامه پیدا کنه تا صبح ماشین زیر برف ها دفن میشه.دوماً هنوز ده دقیقه نگذشته و ما داریم از سرما می لرزیم...اگه بخواهیم تا صبح این جا باشیم که به آدم برفی تبدیل میشیم.

نیما که حالا کمی به ترسش غلبه کرده به سعید میگه:

- تو یه چیزی بگو سعید...چه کار کنیم؟

سعید:- فقط یه راه داریم...مجبوریم بقیه راه رو پیاده بریم تا شاید به یک شهر برسیم.

بچه ها با شنیدن این حرف بیشتر ترسیدند و اولش هم راضی نبودن.اما بعد از  چند دقیقه فهمیدن که پا گذاشتن به اون جنگل ترسناک تنها راه حل اونهاست.

   هنوز همه توی فکر هستن که ناگهان در خودرو باز میشه... فاطمه از ماشین پیاده میشه و بعد از چند دقیقه با صدای بلندی میگه:- صندوق رو باز کن!

جواد که خیلی تعجب کرده فوراً از ماشین پیاده میشه و میره پیش خواهرش.

فاطمه:- جواد یه لحظه میری صندوق رو باز کنی؟

جواد:- چه کار داری می کنی؟ وقتی خواستیم حرکت کنیم خودم وسایل رو جمع می کنم...فعلاً بیا بشین.

فاطمه:- من یه کار دیگه دارم...صندوق رو باز کن تا بهت بگم.

جواد میره داخل ماشین و صندوق رو باز می کنه.بعد از چند ثانیه فاطمه چیزی رو برمی داره و میاد توی ماشین میشینه.

    همه به فاطمه نگاه میکنن تا این که سعید میگه:

- ...اِ...چرا به فکر خودم نرسیده بود؟!

جواد که کمی گیج شده میگه:- قضیه چیه؟ به منم بگین...

سعید بلافاصله میگه:

- ما به یه جور منبع برق یا الکتریسیته احتیاج داشتیم تا بتونیم باتری ماشین رو تقریباً راه بندازیم.

جواد:- لپ تاب فاطمه چه ربطی به باتری ماشین داره؟

سعید ادامه میده:- اگه ما بتونیم سیم وصل شده به باتری رو جدا کنیم و سیم  رو کمی لخت کنیم،می تونیم اون رو دور باتری لپ تاب بپیچیم تا ماشین از انرژی باتری استفاده کنه.این کار می تونه ما رو حداقل تا 2 کیلومتر امیدوار نگه داره...

     بچه ها کمی امیدوار میشن و بعد از چند لحظه نیما میگه:- اون باتری رو بده به من...نیما باتری رو میگیره و با یک چراغ قوه از ماشین پیاده میشه.واسه ی این که دوباره اتفاقی نیفته بقیه هم ترجیح میدن پیاده بشن.

نیما کاپوت ماشینو میده بالا بعد از چند دقیقه بالاخره موفق میشه جای باتریها رو عوض کنه.با این کار بچه ها کمی امیدوار میشن و بعد از چند لحظه نیما تکیه گاه رو برمیداره و همین که کاپوت ماشینو پایین میاره و نگاه بچه ها به داخل ماشین میفته، هر کسی فریاد بلندی میزنه و گویی بچه ها با صحنه ای ترسناک مواجه شدند.بچه ها خیلی ترسیدن و به عقب میرن تا این که وارد جنگل میشن ...بعد از مدتی فاطمه با وحشت فراوان و با صدای خفه شده ای میگه:- اون...اون...کی بود؟!

سعید:- شما هم دیدین...اون توی ماشین چه کار میکنه؟

نیما:- اون...همون زنی هست که من کنار اون درخت دیدم...آره خودشه!

سعید آماده میشه و بعد از جند لحظه میره وی جاده...

جواد:- سعید صبر کن! داری کجا میری؟

سعید دستش رو به این علامت که ساکت باشین بالا میاره و به راهش ادامه میده.بعد از  چند لحظه بقیه هم حرکت میکنن.

هنوز به ماشین نرسیدن که یک دفعه در ماشین باز میشه و بچه ها دیگه به راهشون ادامه نمیدن.

اون زن با چهره ای وحشتناک و لباسی بلند به رنگ مشکی از ماشین پیاده میشه.سعید کمی جلوتر میاد و میگه:

- تو کی هستی؟!

زن غریبه به جای جواب سعید میگه:- خواهش میکنم...کمکم کنین!

نیما هم جلو میاد و میگه:- گفت تو کی هستی ؟ این جا چه کار میکنی؟

زن میگه:- ما تصادف کردیم...بعدش اون...

سعید:- اون چی؟

زن غریبه دوباره همون جمله ی اول رو تکرار میکنه و میگه:- کمکم کنین،خواهش میکنم...

سعید و نیما بر میگردن تا با جواد و فاطمه مشورت کنن...

جواد:- اون گناه داره...نکنه می خواین همین جا ولش کنین.

سعید با صدای بلند میگه:- کجا تصادف کردی؟

زن غریبه:- جلوتر...

سعید:- خب بچه ها سوار شین حالا اگه ماشین روشن بشه این خانوم رو هم می رسونیم...

سعید این حرف رو میگه و به طرف ماشین حرکت میکنه بعد از چند ثانیه نیما هم میاد و میشینه پشت فرمان....اون زن غریبه هم سوار میشه و نوبت میرسه به فاطمه و برادرش جواد.

فاطمه به طرف ماشین حرکت میکنه تا کنار اون زن بشینه اما هر چقدر که به اون نزدیک میشه آتش ترس و وحشت تو وجودش بیشتر میشه.همینطور که فاطمه در حال نشستنه جواد به آرامی میاد کنار سعید ، سرش رو میاره داخل ماشین و بعدش خیلی آروم شروع به حرف زدن میکنه و میگه : -  معلوم هست داری چیکار میکنی؟! ما اصلا نمی دونیم اون کیه! اصلا قیافش به آدمای معمولی هم نمیخوره..ما خودمون کم گرفتار بودیم اینو هم اظافه کردی؟!

سعید توی چشمای جواد نگاه میکنه و میگه:- نگران نباش ...بشین ...هیچ اتّفاقی نمیفته.

 بعد از چند لحظه سکوت نیما استارت میزنه...همه ی نفسها توی سینه حبس میشه و همه منتظرن تا ببینن ماشین روشن میشه یا نه!

ماشین بعد از چند لحظه فشار اومدن بهش بالاخره روشن میشه تا بچه ها رو از نگرانی در بیاره. اما جواد که هنوز خیالش راحت نیست کنار ماشین ایستاده و داره فکر میکنه تا این که بعد از چند لحظه فاطمه صداش میکنه و جواد هم میاد تا کنار خواهرش بشینه.

نیما چراغها رو روشن و بعد از چند لحظه حرکت میکنه.

الان دیگه بزرگترین آرزوی بچه ها شده نجات از تاریکی این جنگل ترسناک و رسیدن به  روشنایی صبح.

    بعد از چند دقیقه حرکت دیگه همه ساکت شدند و صدایی به گوش نمیرسه...اما در بین این سکوت فاطمه تلاش میکنه بیشتر به برادرش نزدیک و از اون زن دورتر بشه.

نیما که همچنان در حال رانندگی کردنه دستش رو به طرف آینه میبره بعد از این که اونو تنظیم میکنه یک دفعه با دیدن صحنه ای ترسناک جا میخوره و شکه میشه نیما توی آینه چشمای کاملا مشکی اون زن غریبه رو میبینه که به طرز عجیبی بهش خیره شده نیما بعد از دیدن این صحنه دیگه به آینه نگاه نمیکنه..

بعد از چند لحظه جواد بالاخره سکوت رو میشکنه و با صدای بلندی می پرسه بچه ها ساعت چنده؟

------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------

سعید جواب میده : یازده و ده دقیقه....

شاید جواد داره ثانیه ها رو میشماره تا بالاخره به صبح برسه ...اما هنوز راه زیادی مونده.

سعید:- نیما پس کی میرسیم؟! چرا این جا اصلا شهری نیست؟ ....تا کی باید بریم؟

نیما:- نمیدونم ..........

سعید فورا با عصبانیت فریاد میزنه و میگه :- یعنی چی نمیدونم ...یعنی تو راه خونه ات رو بلد نیستی؟! ...اصلا وقتی نمیدونی این جا کجاست چرا ما رو از این جا آوردی؟!

نیما بعد از چند لحظه سکوت میگه:- من اینجا اومدم اما اینجا با آخرین دفعه ای که اومدم خیلی فرق کرده...اصلا این برف همه چیزو تغییر ......................

همین طور که نیما داره حرف میزنه ناگهان یک جیغ بلند و وحشتناک حرف نیما رو قطع میکنه و همه رو میترسونه....فاطمه تا به خودش میاد متوجه میشه که اون به طرز وحشیانه ای داره بهش حمله میکنه...!

زن غریبه فریاد میزنه:- بدش به من ......! گفتم بدش به من......!!

بعد از چند لحظه جواد وقتی میبینه که اون زن داره خواهرش رو میزنه  دیگه تحمل نمیکنه و یک سیلی محکم از دستش در میره.....!!! همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد ...

نیما بلافاصله میگه: - چی شده ....! اونجا چه خبره؟

فاطمه که خیلی تعجب کرده میگه: - این فقط یه عروسکه....... من اینو کنار اون درخت پیداش کردم...فقط همین...!

سعید به اون زن نگاه میکنه و میگه؟:- این عروسک مال شماست؟!

زن غریبه که صورتش زیر موهای بلندش پنهان شده فقط روسری خودشو رو سرش میذاره و دیگه چیزی نمیگه.....!

فاطمه همچنان به عروسک خیره شده....همین طور که همه تو فکر فرو رفتن یک دفعه اون زن عروسک رو از دست فاطمه میگیره.همینطور که ماشین در حال حرکته خیلی سریع در ماشین رو باز میکنه و خودش رو بیرون میندازه....

نیما که هنوز نفهمیده چه خبر شده با شنیدن صدای وحشتناکی ماشینو نگه میداره ....

سعید با تعجب زیادی به عقب نگاه میکنه و میگه :- اون زن......! اون چیکار کرد؟!

جواد و فاطمه هم از این کار زن خشکشان زده بود.

بعد از چند ثانیه سعید از ماشین پیاده میشه و به طرف عقب حرکت میکنه و متوجه اون زن میشه که یه گوشه افتاده.بعد از دیدن این صحنه سعید با صدای بلندی میگه:- دیدمش.....اونجا افتاده.....!

نیما بعد از شنیدن این جمله به جواد میگه:- شما همین جا باشید تا برم ببینم چه خبر شده!

نیما خیلی سریع از ماشین پیاده میشه و پشت سرش رو نگاه میکنه....سعید رو میبینه که روی زمین نشسته و به اون زن خیره شده...نیما با کمی تعجب به طرف سعید حرکت میکنه!

هنوز چند قدم تا سعید مونده که نیما میگه:- سعید چی شده؟ اون پارچه ی سیاه چیه؟!

سعید چیزی نمیگه تا این که نیما بهش میرسه...همین که نیما به اون پارچه ی سیاه رنگ نگاه میکنه بی اختیار  فریادی میزنه و از شدت وحشت به عقب رانده میشه و میگه :- این دیگه چیه ؟!!!! اون زن کجا رفته؟!!

نیما و سعید با ترس و وحشت فراوانی به اون دست از مچ قطع شده نگاه میکنند...

بعد از چند ثانیه سعید از جاش بلند میشه و وقتی پشت سرش رو نگاه میکنه نیما رو نمیبینه...سعید نگران تر از قبل به طرف ماشین حرکت میکنه و دنبال نیما میگرده...

بعد از مدتی وارد ماشین میشه و نیما رو میبینه که از شدت ترس خشکش زده...بهش میگه:- تو یک دفعه کجا رفتی؟!!!!خیال کردم گم شدی!!

جواد بلافاصله میگه :- سعید اون جا چه خبر بود؟!...نیما درست میگه؟ شما چی دیدین؟

سعید دوباره در فکر فرو میره و میگه :- اون......اون دست یه بچه بود! یه بچه...که یک عروسک رو محکم توی دستاش قفل کرده بود!

با شنیدن این حرف جواد و فاطمه بیشتر می ترسند و حس بدی دارند...بعد از چند لحظه نیما دستش رو به طرف سوویچ میبره و همین که میخواد استارت بزنه سعید بهش میگه :- نیما داری چیکار میکنی ؟ ماشین که روشنه! اگه حالت خوب نیست می خوای من رانندگی کنم؟

نیما:- نه نمی خواد ...دیگه چیزی نمونده...داره تموم میشه.....

جواد که از شنیدن این حرف خوشحال میشه و کمی از نگرانی در میاد میپرسه:- اسمش چیه؟ کدوم شهره؟ خدا کنه زود تر برسیم تا بالاخره یک استراحتی بکنیم....!

نیما:- چی داری میگی واسه خودت؟! من دارم میگم چیزی نمونده تا بنزینمون تموم بشه اون وقت تو توهم میزنی؟!

نیما بعد از گفتن این حرف و بعد از این که ناامیدی رو دوباره برمیگردونه ماشین رو به حرکت در میاره.بعد از چند دقیقه فاطمه به جواد میگه:- جواد من خیلی گرسنه ام...

جواد:- کاری از دست من بر نمیاد منم گرسنه ام اما این جا به غیر از برف چیزی نیست...باید تحمل کنیم.

سعید:- جواد من توی صندوق عقب یه خورده نون و پنیر گذاشتم  اگه دوست داری برو بیار

جواد:- نیما ماشینو نگه دار که حداقل از گرسنگی نمیریم.!

بعد از مدتی نیما ماشینو نگه میداره و صندوق رو باز میکنه...جواد از ماشین پیاده میشه و به عقب میره.بعد از چند لحظه جواد با صدای بلندی میگه:- پس کجاست این نون و پنیری که میگفتی؟!

سعید بعد از شنیدن این حرف از ماشین پیاده میشه و میره کنار جواد...

سعید :- اگه یه خورده بگردی پیدا میشه

جواد:- گشتم ...نیست دیگه

سعید در حالی که داره اساسها رو کنار میزنه و دنبال کوله پشتیش میگرده میگه:- همین جاها باید باشه...ای بابا.......اها پیداش کردم ...الان بهت میدمش

سعید پلاستیک نون و پنیر رو میده به جواد و میگه :- بیا اینو بگیر و برو توی ماشین منم اینجا رو مرتب کنم ،زود میام.

جواد میره کنار ماشین و همین که در ماشین رو باز میکنه میگه:- بیاین اینم نون و پنیر...

سعید هنوز توی اون سرما و یخبندان داره با وسایل ور میره تا این که بعد از چند ثانیه با صدای آرامی شروع به حرف زدن میکنه و انگار میخواد با سکوت جنگل صحبت کنه!!سعید

 میگه:- تو کی هستی؟!..........از ما چی میخوای.!....

انگار سعید داره با خودش حرف میزنه اما شایدم........

 

/ 1 نظر / 7 بازدید

خووب بوووووووووووود