داستان اضطراب شیرین( قسمت سوم)

آرش کمی فکر میکنه و بعد از مدتی دستاشو روی دیوار میذاره و پایین

میاد و میگه: خب دیگه سعید پس من فعلا برم...خدافس

سعید: آرش قبل از این که بری شمارتو بده...واسه قرارمون بهت خبر

میدم.

ارش شمارشو به سعید میده و به طرف خونه حرکت میکنه.

مدتی میگذره و سعید به انا زنگ میزنه.

سعید: سلام انا رسیدی؟

انا : پیش مریم رفتم ولی هنوز پول رو نگرفتم...الان تو راه خونه ی

سمیرام

سعید: حواست رو جمع کن...به سمیرا هم همه چیز رو توضیح بده.

بقیه رو خودم میگم بهشون.فعلا خدافظ

سعید گوشی رو قط میکنه و به طرف خونه حرکت میکنه.

چند دقیقه میگذره و انا الان خونه ی سمیرا توی اتاق نشسته.

انا نقشه ی امرزو رو واسه ی سمیرا توضیح میده و بعد از مدتی 

میگه: با این همه اصلا من نمیدونم این امیر حسین چی داره که اینقد

شمارو نگران کرده...اگه قرار بود چیزی به بقیه بگه تا حالا گفته

بود.بعدشم خاهر خودش هم که یکی از ما بود.

سمیرا : انا تو چقد ساده ای...از وقتی امیر حسین خواهرش رو از

دست داده یه آدم دیگه شده...شب و روز داره واسمون نقشه

میکشه...معلوم نیست چند نفر آدم رو با خودش همراه کرده..انگار مرگ

خواهرش رو تقصیر ما میدونه.اما اون یک اتفاق بود و بس... اگه بخواد

بهمون اسیبی برسونه چی؟ این یارو دیوونه شده...اون سیاهی ها

واسمون بس نبود حالا این یارو هم شده دشمنمون.

انا: سیاهی؟...هه...عجب اسمی انتخاب کردی..اون موجودات دارن مارو

میکشن...یک سال و 2 ماه شده که دارن مارو عذاب میدن بعد تو رفتی

واسشون اسم انتخاب کردی؟اتفاقا خیلی هم بهم میاین...سمی و

سیاهی...اصلا نکنه عاشق یکی از همونا شدی نامرد؟ ؟!!؟

سمیرا  میخنده و میگه: انا ببند دیگه دیوونه ...اگه عاشق هم بودیم که

الان حالم این نبود...میگم انا تو یه چن وقت رو اینا کار کن شاید بتونی

مخشونو بزنی

انا:  خنثیابرو

همین طور که انا و سمیرا مشغول صحبت هستن سعید توی زیر

زمین خونشون داره دنبال تفنگ قدیمی پدرش میگرده...بعد از مدتی

بالاخره تفنگ رو پیدا میکنه...چن ثانیه بهش خیره میشه و بعدش اونو

همراه خودش میبره توی اتاق.

روی تخت میشینه و مشغول چت با بقیه بچه ها میشه..سعید نقشه رو

واسه فرهاد و ارمین و عسل توضیح میده.

چند دقیقه میگذره و به آرش زنگ میزنه.آرش که توی اتاقش مشغول

مطالعه س جواب میده: سلام بفرمایید.

سعید: سلام آرش ...سعیدم...میخام درباره ی امشب باهات صحبت

کنم...

خلاصه سعید همه چیز رو واسه آرش توضیح میده.

انا و سمیرا هم که صحبتاشون تموم شده دم در در حال خدافظی

هستن...

انا خیلی اروم به سمیرا میگه: سمی به نظرت امیر حسین واقعا الان

منو زیر نظر داره یا من دارم الکی میرم و میام...سعید گفته امیر حسین

امروز منو تعقیب میکنه ولی من که چیزی ندیدم...

سمیرا: انا اگه قرار باشه تو ببینیش که دیه اسمش تعقیب نیست

جلبک...  ولی مواظب خودت باش...

انا: من از الان که از پیش تو میرم باید گوشی رو دربیارم و تظاهر به حرف

زدن کنم...سعید میگه اگه کسی از کنارت رد شد و مشکوک میزد بدون

یکی از هموناس....نمیدونم چه اتفاقی میفته...اصلا این همه آدم

نمیدونم چرا سعید به من گفته این کارو انجام بدم

سمیرا: خب عزیزم شک نکن که تو بهترین مایی دیگه...حتما بهت

اعتماد داشته ...نابغه خودتو دست کم نگیر.

انا با شنیدن صفت نابغه انگار حیاتی دوباره بهش بخشیده میشه و به

اوج اعتماد به نفس میرسه و میگه: خب دیگه سمیرا من برم ...انا جیمز

باند ماموریت جدیدی داره...عینک

سمیرا لبخندی میزنه و با انا خدافظی میکنه و برمیگرده توی اتاقش.

انا راهی که اومده بود رو دوباره برمیگرده....کوچه ای که انا درحال قدم

زدنه خیلی خلوته ...

 همین لحظه امیر حسین و چند نفر دیگه از انتهای کوچه از پشت سر

آنا رو میبینن...امیر حسین به حمید و جواد میگه : هوووی... سرتونو

بدزدین اشخالا الان میبینه شما رو...خوب گوش کن ببین چی میگم

حمید ...انا رو یه جوری تعقیب میکنی که شک نکنه افتاد؟ اونقدر

تعقیبش میکنی تا بالاخره از قرارشون با خبر بشی.من خودم تقریبا

میدونم کجا قرار میذارن...ولی میخام مطمئن بشم...چون امشب میخام

کارشونو تموم کنم.

حمید: باشه خیالت راحت....پس من دیگه میرم....خدافظ بکس.

حمید از بقیه بچه ها جدا میشه و خیابون اصلی رو دور میزنه تا از روبه

روی انا به طرفش حرکت کنه...چند دقیقه میگذره و انا از انتهای کوچه

کسی رو میبینه که داره بهش نزدیک میشه....انا هنوز مطمئن نشده اما

کمی هول میشه...سریع گوشی رو درمیاره و میگیره کنار گوشش و 

خودشو به ظهر مشغول حرف زدن با گوشی نشون میده...حمید زیر

چشمی به انا نگاهی میکنه و سرعتش رو کم میکنه تا بفهمه درمورد

چی صحبت میکنه.انا همین طور داره به حمید نزدیک و نزدیک تر میشه

تا این که بعد از مدتی صداشو بلندتر میکنه و میگه: سعید

امشب همون ساعت 7 ...توی همون کلبه وسط جنگل همو

میبینیم...فعلا خدافس

حمید که گوشش رو تیز کرده بود از شنیدن این حرف خیلی خوشال

میشه و باورش نمیشه که این کار رو خیلی ساده انجام داده و از همه

چی با خبر شده. خیلی اروم بدون این که نگاهی به اطراف کنه به

راهش ادامه میده تا به امیر حسین که انتهای جاده منتظره برسه...انا

همین که از حمید دور میشه نفس عمیقی میکشه و از این که کارشو

درست انجام داده احساس خوبی داره و تصمیم میگیره بره پیش مریم.

حمید هم بعد از مدتی به انتهای کوچه میرسه....امیر حسین خیلی

کنجکاو به حمید نزدیک میشه و میگه چرا برگشتی؟ چی شد؟ ...

حمید: داداش امیرحسین خیالت تخت. واسم مثل آب خوردن بود...

امشب ساعت 7 قرارشون شرو میشه تو  کلبه ای وسط جنگل..

امیر حسین: افرین حمید..کارت خوب بود.خودم میدونم کلبه

کجاس...آماده شین ..امشب قراره انتقاممو از این کصافطا بگیرم.

حمید: اره من که تا تهش هستم ..یه لات هیچ وقت کنار نمیکشه

درسته برو بچ لات؟

ممد:گاوچران

جواد: گاوچران

امیر حسینگاوچران

 

مدتی میگذره و همین لحظه انا در حال صحبت کردن با مریم

شده...مریم دم در ایستاده و بعد از مدتی کیفی رو به انا میده و میگه:

بیا...اینم نصف اون پول...فقط زودتر کارشو تموم میکنی...فهمیدی؟

انا کیف رو میگیره و میگه: اره..فهمیدم...فقط راستی ده دقیقه ی دیگه

که خاستی بهم زنگ بزنی...این کار رو نکن...از دست منم عصبی نشو

عزیزم...فعلا خدافظ

انا این حرفو میگه و به سرعت از مریم دور میشه و به طرف خونشون

حرکت میکنه...مریم همچنان دم در مونده و از حرف انا تعجب کرده و

منظورشو نفهمیده...مدتی میگذره ..مریم میره توی اتاقش و بعد از چند

دقیقه موبایلش زنگ میخوره...امیرحسین پشت خطه...مریم جواب میده

: سلام امیر حسین بگو...

امیر حسین: مریم کار تمومه دیگه اصلا به فکرای سطح پایین نیازی

نداریم....فقط حواست باشه دیگه به انا احتیاجی نداریم... پولو بهش

نمیدی... فهمیدی؟

مریم:  چی ؟ ...دیر گفتی من که پولو دادم رفت که...ای بابا چرا؟ ؟

امیر حسین در حالی که خیلی عصبی شده میگه: چـــی؟ چرا دادی

پولو؟ کی گفت بدی اصلا؟عصبانی

مریم: درست حرف بزن ببینم چی شده مگ خودت ندادی پولو گفتی بدم

بهش تا با همون نقشه فرهاد رو  از مرحله خارج کنیم؟

امیرحسین: اره ولی قبلش یه زنگ به من میزدی خب من الان یه نقشه

ی دیگه دارم از همه چیز اونا با خبر شدم امشب کارشون

تمومه...همشون با هم..

مریم همین که میخاد بگه پولو از انا پس میگیرم یاد جمله ی اخر انا

میفته و میگه: امیرحسین؟...انا میدونسته من بهش دروغ گفتم و درواقع

پول واسه ی تو بوده....اون از کجا میدونسته ولی...این همه مدت

داشته منو بازی میداده؟ ... خاک تو سرت امیر حسین.

امیر حسین:  چرا خاک تو سر من؟ ... اشکال نداره امشب پولو هم

ازشون پس میگیرم..فک کردن خیلی زرنگن...فعلا خدافس.

 

چند ساعت میگذره...

 

 الان ساعت 5 بعدازظهره و سعید و سمیرا و ارش و انا و فرهاد و ارمین

و عسل ...همگی یک نقطه از جنگل جمع شدن و مشغول صحبت

هستن.اول از همه سعید ارش رو به همه معرفی میکنه و بعدش

همگی با هم نقشه رو مرور میکنن...در اخر سعید میگه : انا و عسل

شما امشب خونه هاتون بمونید...نمیخام شما وارد ماجرا بشین ما

خودمون یه کاریش میکنیم.

عسل: سعید چرا؟ نه اینجوری که نمیشه  شما پنج نفری نمیتونین از

پسشون بر بیاین.

ارمین: میتونیم خاهر من ....شما نگران نباشید..ناسلامتی به من میگن

آرمین یکه تاز.

فرهاد: سعید درست میگه...شما بهتره بمونید خونه....کاری از دستتون

بر نمیاد اینجا.

انا به سعید میگه : پس سمیرا چی؟ اون مثلا خیلی به دردتون میخوره؟

سعید: سمیرا باید باشه.....به یک نفر طعمه نیاز داریم.

سمیرا: انا از اون جایی که من به شدت شجاع و نترس هستم این

ماموریت دشوار رو قبول کردم تا شما در آسایش باشین عزیزم...حالا

برین خونه هاتون لا لا کنید ما خودمون همه چیز رو درست میکنیم/

عسل : سمی اون چیزیایی که واسه تو آرزوس واسه ما خاطره

س...فهمیدی؟ من خیلی وقته اهل ریسک بودم قبل از این که تو بیای

الانم میکشم کنار که راه واسه جوونا باز شه.

سمیرا: وااا عسل حالا چرا پای آرزو و خاطره رو میکشی وسط..باشه

بابا اصلا شما هیتمن.

فرهاد : خب دیگه بچه ها همگی میدونیم این امیر حسین تا حالا هر

کاری از دستش برمیومده واسه آزار دادن ما کرده....حتی به خونه

هامون اومده...دزدی کرده...تهمت زده...ما مثل اونا نیستیم... قرار

نیست بکشیمشون...یا شکنجه بدیم...فقط میخایم کاری کنیم که دیگه

دست از سرمون بردارن...ما خودمون کم مشکل نداریم.

سعید : البته باید از زحمات بی دریغ انا هم تقدیر کرد...امروز خیلی

کارش خوب بود... حتی تونست مریم رو هم دور بزنه....همگی یه دست

مرتب به افتخارش.

سعید :تشویق

ارمین:تشویق

ارش:تشویق

عسل:تشویق

سمیرا:تشویق

فرهاد:تشویق

...انا: دلقک

 

با این کار بچه ها انا خیلی به خودش امیدوار شد و احساس خوبی پیدا

کرد...

سعید: بچه ها فقط یه کاری هست که باید انجام بدیم...واسه کلبه ی

چوبیمون باید یک در پشتی بسازیم.... البته توی همین دو ساعتی که

مونده.

ارمین: اشکالی نداره من خودم یه پا نجارم...الان یه در مخفی واستون

ردیف میکنم...

خلاصه ارمین مشغول کار میشه و انا و عسل هم برمیگردن خونه

هاشون.

زمان میگذره...

.

الان ساعت 7:30 شده و هوا گرگ و میشه... وسط جنگل هوا تاریک تر

شده. امیر حسین و ممد  و جواد پشت درختها نزدیک کلبه پنهان

شدن...امیر حسین کلبه رو زیر نظر میگیره...به چراغ های روشن خیره

میشه که هم بیرون هم داخل کلبه روشنه...امیر حسین تفنگ بزرگی

در دست داره و ممد و جواد هم هر دو چاقو و از هیچ تلاشی واسه

آسیب رسوندن به بچه ها دریغ نخواهند کرد.

 با صدای ارومی میگه: خوب حواستونو جمع کنین....خیلی

ارومو بی سرو صدا خودمونو تا پشت در کلبه میرسونیم..بعدش با علامت

من در رو میشکنیم و وارد میشیم....اگه اونا هم اسلحه داشتن و به

طرفمون گرفتن خیلی سریع میزنیمشون اما اگه نداشتن که چه بهتر با

خونسردی حسابشونو میرسیم.

واسه چند ثانیه همه چی آروم میشه..هیچ صدایی به جز صدای

جیرجیرک ها که فضای جنگل رو پر کرده به گوش نمیرسه...بعد از چند

ثانیه امیر حسین سریع  حرکت میکنه میگه: خب بچه ها زود پشت

سرم بیاین...

هر سه راه میفتن  و بعد از چند ثانیه به کلبه میرسن..پشت کلبه کمین

میکنن ..نفس هاشون تو سینه حبس شده تا این که ناگهان امیرحسین

در رو باز میکنه هر سه با فریاد وارد کلبه میشن...همه چی خیلی سریع

اتفاق میفته و امیرحسین تا به خودش میاد سمیرا رو میبینه که روی

زمین ته کلبه نشسته و از شدت ترس دست و پاش در حال

لرزیدنه....امیر حسین به طرف سمیرا میره و در حالی که اسلحه رو به

طرفش نشانه گرفته خیلی اروم میگه: بقیه کجان؟ جواب بده وگرنه

شلیک میکنم.

چند ثانیه میگذره و بعد از سکوتی سهمگین ناگهان از چهار طرف کلبه

ارمین و ارش و سعید و فرهاد با چوب محکم به شیشه ی پنجره ها

میکوبن....قبل از این که شیشه ها وارد کلبه بشن سمیرا خیلی سریع

از در پشتی که ارمین ساخته بود خارج میشه و اونو قفل میکنه.خورده

شیشه ها همه داخل کلبه پخش میشن و امیر حسین و همدستاش

بعد از چند ثانیه روی زمین دراز کشیدن و دستشون روی سرشونه تا از

پرتاب شیشه ها در امان باشن....همین لحظه هست که سعید وارد

اتاق میشه و تفنگش رو به سوی امیر حسین نشانه میگیره و میگه:

تکون بخورید شلیک میکنم....

بقیه هم از راه میرسن و ارش تفنگ امیر حسین رو از روی زمین

برمیداره و کنار سعید می ایسته.

امیر حسین که نفهمیده چه اتفاقی افتاده از جاش بلند میشه و با

دستور ارش به یک گوشه ی کلبه میره...سعید و ارش تفنگ به دست در

حال ترسوندن دشمناشون هستن...بعد از چند ثانیه سمیرا هم میرسه

و میاد داخل کلبه ...

جواد: تو رو خدا بذارید ما بریم.. من و ممد بی گناهیم...این امیر حسین

ما رو کشوند این جا...

ممد: اره راس میگه امیر حسین ما رو مجبور کرد این کارو بکنیم.

امیر حسین نگاهی به این دو تا میندازه و میگه: خاک تو سرتون...خیلی

بی وجدانید ترسو ها بزدل....بعدشم گوشیش رو از توی جیبش بیرون

میاره و به حمید زنگ میزنه...

سعید: هوی چیکار داری میکنی؟ ... گفتم گوشی رو بذار زمین وگرنه

شلیک میکنم امیر حسین.

امیر حسین بی توجه به حرف سعید مشغول صحبت با حمید میشه و

میگه : حمید ...سر پستتی دیگه؟ ... کارتو شروع کن.

بعدشم گوشی رو قط میکنه و نیشخندی به سعید میزنه و میگه: یکی

از شما هم که بمیره یعنی من انتقامو گرفتم مگه نه؟

فرهاد نزدیک میاد و میگه: چی داری میگی اشغال؟ الان تفنگا به سمت

توئه کسی که قراره بمیره تویی نه یکی از ما...

مدتی میگذره و ناگهان گوشی سمیرا به صدا در میاد...سمیرا بیرون

کلبه جواب گوشی رو میده و بعد از چند ثانیه سراسیمه در حالی که

خیلی اضطراب تموم وجودشو گرفته بلند میگه : بچه ها خونه ی اناشون

آتیش گرفتهههه......تو رو خدا یه کاری بکنید...فکر کنم کار همون

حمیدیه که الان این کصافط اسمشو اورد.

بچه ها با شنیدن این خبر شوکه میشن و سعید بلافاصله بدون هیچ

حرفی حرکت میکنه اما فرهاد زودتر از کلبه خارج شده  و همینطور که با

تمام سرعتش در حال دویدنه بلند میگه: سعـــــــــید تو همون جا بمون

من خودم میرم کمک....

 

سعید همین که برمیگرده ارمین رو میبینه که با تمام قدرتش لگدی توی

صورت امیر حسین میزنه و دهنشو پر از خون میکنه...آرش هم میره

سراغش تا دلش رو خالی کنه.

سعید از سمیرا میخاد بره بیرون و بعدشم در رو ببنده....چن ثانیه

میگذره حالا سمیرا از بیرون فقط صدای ناله ی امیر حسین و هم

دستاشو رو میشنوه که سخت مشغول کتک خوردن هستن.

فرهاد هنوز داره از بین درختها با تمام سرعتش فرار میکنه...مدتی

میگذره و نور آتیش رو میبینه که تاریکی یک دست شب رو به هم

زده...با دیدن این صحنه پاهاش بیشتر جون میگیرن و سرعتش بیشتر

میشه بعد از چند ثانیه بالاخره به جاده میرسه و با دیدن اتش بزرگی که

خونه رو دربرگرفته دلش میلرزه...مردم زیادی دور از خونه جمع شدن و

فقط منتظر آتش نشانی هستن...چون کاری از دستشون

برنمیاد...فرهاد هم چنان در حال دویدنه...به جمعیت نزدیک میشه اما

سرعتش تغییر نمیکنه... با همون سرعت جمعیت رو میشکافه و به

سمت خونه ی اتش گرفته میره... همه تعجب کردن...چند نفر میرن که

جولوی فرهاد رو بگیرن اما بهش نمیرسن... فرهاد با قدرت در رو

میشکنه و وارد خونه میشه...

اتش هنوز زیاد پیشرفت نکرده و قسمتی از خونه سالمه...

آرزو  همسایه و یکی از دوستای انا وقتی فرهاد رو میبینه که میره

داخل خیلی سریع به اون طرف خیابون میره  و بعد از مدت کوتاهی  با

چند تا پتوی خیس بر میگرده...دنبال یه داوطلب میگره که پتو ها رو

ببره داخل خونه تا به فرهاد کمک کنه...اما هر چی داد و فریاد میزنه

کسی بهش توجهی نمیکنه...انگار کسی جرئت نزذیک شدن به اتش رو

نداره.

اما ناگهان چشم ارزو به یک جوون میفته که با سرعت بهش نزدیک

میشه و پتو ها رو با خودش میبره داخل خونه...ارزو خیلی نگرانه....گریه

میکنه و با داد و فریاد و هق هق از خدا میخاد تا کمکشون کنه...همه ی

همسایه ها منتظر آتش نشانی هستن  اما انگار خبری نیست...

آتش هر لحظه داره بزرگ و شدید تر میشه ...همسایه ها خیلی نگران

کاری جز نگاه کردن ازشون برنمیاد....چن ثانیه میگذره تا این که بالاخره

صدای آژیر ماشین اتش نشانی همه رو امیدوار میکنه...مامور های اتش

نشانی همین که میخان وارد عمل بشن یک دفه فرهاد رو میبینند که با

انا و پدر و مادرش از خونه خارج میشن...همسایه ها با

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

یه دونه ایی!

baran

سلــــــــــــــآم داش توپ بوود ادامه بدهههههه عاغا بذا ی چی بگم .همه داستان ی طرف اون انا جلبک ی طرف خخخخخخخخخ عاهان راستی قرار بود این قسمت ترسناک شه نه؟؟؟؟:-؟

آرزو

عااااااااااااااااالی...بالاخره منم اومدم...زود ادامشو بزااااار خیییییییلی قشنگه[گل][گل][چشمک]

دیوانه یار

سعید ب این ملی بوگو درس با من صوبت کنه واااا دفه دیه این جوری بحرفه بام عواطف دخترانه مو میزارم زیر پا و می زنم فک مکشو میارم پاین [عصبانی][نیشخند] ی تبریکم ب این انا جلبک بگم[نیشخند] انا جان تبریک عرض می کنم ک با این آیکیو جلبکت حد اقل تو رویا تونستی یه کسی بشی واس خودت [نیشخند] دیه عرضی ندارم[نیشخند]

رها

کامنت من کووووو [ابرو]

دیوانه یار

خخخخخخخخخخخخخخخ انا تحویل بی گیر کلا گیر دادی ب این حسین فهمیده وا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟[نیشخند]

ساناز

نه حالا که فک میکنم تو واقعا بااین استعدادت حیف شدی داستان جالبی شده ،زودی قسمت بعدیو بزار

...همه...

خوشحالم توی داستانت نیستم

...همه...

خوشحالم...احتیاجی به توضیح نیست...ازت تشکر کردم که نبودم

...همه...

....