داستان اضطراب شیرین( قسمت اول)

آرش جوان 19 ساله که درسش رو تموم کرده و پشت کنکوریه به همراه

خانوادش یعنی پدر و مادر و داداش کوچکش مجتبی دارن از تهران به

کرمانشاه کوچ می کنند .

    آرش خیلی تهران رو دوست داره اما دیگه مجبور شده اونجا رو ترک

کنه و به کرمانشاه بیاد. پدر و مادر آرش هر دوکرمانشاهی هستن و

فقط برای یه مدت طولانی اومده بودن تهران.

    الان ساعت 6 بعدازظهر هست و دیگه راه زیادی به کرمانشاه نمونده

.خانواده ی فرهادی توی ماشین نشستن و دارن برای رسیدن به خونه

ی جدید لحظه شماری می کنند....البته پدر و مادر آرش تا 18 سال

پیش توی همین خونه زندگی میکردن و الان هم دوباره تصمیم گرفتند به

اینجا برگردن. خلاصه بعد از یک ساعت ماشین متوقف میشه و همه

پیاده میشن.

آرش:- چرا این جا این قدر خلوته؟ فکر میکردم یه عالمه همسایه جدید

داشته باشیم.

پدر آرش:- این جا آخر محدوده ی شهرهِ! میبینید ک اون طرف جاده

همش جنگله...

    خانواده ی فرهادی، همه روبروی خونه ایستادن و برای چند لحظه

بهش نگاه میکنند تا این که مجتبی میگه:- این خونه خیلی بزرگه!مگه نه

آرش ؟

آرش:- آره اما نمی دونم چرا حتما باید دوباره به این خونه ی قدیمی

برمیگشتیم....

پدر آرش:- چند بار بگم آرش مگه نمی بینی اینجا رو چند باری بازسازی

ظاهری کردن. در ضمن فکر کنم تا یک ساعت دیگه کامیون ها وسایل رو

برسونن فعلا بیاین داخل رو ببینید.

بعد از این حرف همه به طرف خونه حرکت میکنند. آرش همین طور که

داره راه میره متوجه میشه که گوشی موبایلش داره زنگ می خوره.

سریع اونو از توی جیبش بیرون میاره و متوجه میشه که امیر-یکی از

دوستاش توی تهران- پشت خطه....

جواب میده و میگه :- الو سلام امیر،چطوری؟

همین لحظه پدر و مادر آرش به همراه ارش میرن توی خونه... آرش سر

جاش جلوی در حیاط ایستاده و داره با دوستش امیر حرف میزنه تا این

که امیر میگه:- سلام آرش چی شد بالاخره رسیدین؟

آرش:- آره بابا تازه رسیدیم...

امیر:- خب اینجا بهتر بود یا اونجا؟

آرش:- خب معلومه فعلا که اونجا....

امیر:- تو کار خوبی نکردی که به اونجا برگشتی!!با این کارت خودتو توی

دردسر بزرگی انداختی!!

آرش با این حرف امیرخیلی تعجب میکنه و میگه:- منظورت چیه؟!

واسه چی؟!

همین جاست که ناگهان ارتباط قطع میشه و آرش از این حرف امیر

چیزی نمی فهمه...خلاصه بعد از کمی فکر کردن به طرف در حیاط

خونه حرکت میکنه.... در رو باز میکنه همین که می خواد بیاد داخل یک

دفعه صدای عجیبی توی گوشش بیداد میکنه و باعث میشه 

سرگیجه بگیره .اما زیاد طول نمیکشه خیلی سریع به حالت طبیعی

برمی گرده.

    آرش قبل از این که وارد حیاط بشه پشت سرش رو نگاهی میکنه و

بعد از چند لحظه متوجه وجود یک پیرمرد با موها و ریشهای بلند میشه.

اون پیرمرد که چهره ی عجیبی داره در حال قدم زدن روی خط کشی

وسط جاده هست و خیلی آرام سرش رو به طرف آرش برمی گردونه و

بعد از چند لحظه مکث دوباره حرکت میکنه... آرش با این اتفاق ها کمی

گیج شده و اصلا حس خوبی نداره و بالاخره بعد از کمی فکر کردن میاد

داخل خونه.

    اول از همه مجتبی رو میبینه که در حال دویدن روی پله های بزرگ

این خونه هست و داره بالا و پایین میره. با دقت به فضای داخل

خونه نگاه میکنه و چندین ستون بزرگ توی همین طبقه ی اول به

چشمش می خوره . به طرف پله ها حرکت میکنه تا بتونه طبقه ی دوم

رو هم ببینه.

همین که به طبقه ی دوم میرسه پدر و ماردش رو میبینه که دارن واسه

چیدن وسایل تصممیم میگیرن... آرش: خب کدوم اتاق واسه منه؟

مادر آرش: برو اتاقارو ببین هر کدومو خاستی بگو

 به طرف اتاق اول حرکت میکنه ..  همین ک در رو باز میکنه

چشمش به یک پنجره میفته....نزدیک میره...پنجره رو به باز میکنه. .

احساس خوبی داره... روبه روش خیابون رو می بینه...کمی دورتر

رودخانه ای زیبا و  جنگلی سرسبز با درختای بلند. نسیم

خنکی ک در حال وزیدنه تموم خستگی و پربشانی های آرش رو با

خودش میبره.

بیرون اتاق مادر آرش یعنی رها خانوم به آقا محمد یعنی پدر آرش میگه:

این جا با اون سالهایی که ما بودیم خیلی فرق کرده... اون زمان این جا

خیلی ترسناک بوود اما مثل این که بازسازی هایی که کردن خونه رو

دلبازتر کرده.

چن ثانیه میگذره و آرش از اتاق بیرون میاد و میگه: من همین اتاقو

پسندیدم بابا یه زنگ بزن ببین وسایلمون چرا نرسید؟!

آرش بعد از این ک این حرفو میگه به سمت اتاق آخر حرکت میکنه تا یه

نگاهی به اون هم بندازه...اما همین که می خواد در اتاق رو باز کنه

پدرش سراسیمه میگه: صــبر کن آرش.!! اون جا جزو اون قسمت از

ساختمونه که بازسازی نشده ...یادم باشه بعدن درشو قفل کنم چون

احتمالا داخلش خیلی کثیفه!

آرش در حالی که دستش روی دستگیره ی در خشک شده بعد از کمی

مکث کردن دوباره برمیگرده و به طرف اتاق مجتبی حرکت میکنه...

وارد اتاق میشه و به سمت پنجره میره... بیرون رو نگاه میکنه...بعد از

مدتی پسری  تقریبا همسن خودش رو میبینه که یک گوشه ی خیابون

داره گل کوچیک بازی میکنه.. آرش از این که شاید دوستی هم سن

خودش داشته باشه خیلی خوشحال میشه.  آرش همین طور ک در فکر

فرو رفته یک دفعه چشمش به دو کامیونی میفته ک  قرار بود وسایل رو

بیارن...خیلی سریع از اتاق میاد بیرون و میگه: بابا کامیون ها اومدن...

کامیون ها میرسن و حالا خونواده فرهادی احساس بهتری دارن.

محمد آقا سریع به سمت کامبون ها حرکت میکنه و بعد از احوالپرسی

بقیه رو صدا میزنه تا با کمک همدیگه وسایل رو ببرن توی خونه.خلاصه

آرش و مجتبی به همراه مادرشون به طرف کامیون ها حرکت میکنند.بعد

از چند لحظه همین که آرش میرسه وسط خیابون ، صحنه ای  از خونه

ی روبه رویی توجه آرشو به خودش جلب میکنه...پنجره ی اتاق باز

میشه و آرش بی صبرانه منتظره تا ببینه کسی ک پنجره رو باز کرد

دختره یا پسر...!! همین لحظه چهره ی یک دختر از پشت پنجره نمایان

میشه... قند تو دل آرش آب میشه اونقد خوشال شده ک دستشو

مشت میکنه و زیر لب با قدرت میگه: ایـــــول...اولین دلیل واسه موندن

ردیف شد.هورا

همین طور ک آرش محو تماشای دختر همسایه شده متوجه  توپ

فوتبال میشه که آروم آروم داره به سمتش میاد... آرش خیلی سریع

ژست میگیره و میخواد شدیدا  با توپ خودنمایی کنه.

توپ هم چنان در حال نزدیک شدنه... آرش تمرکز کرده و یاد انیمشین

فوتبالیست ها میفته...تووپ میرسه و آرش با یک حرکت نمایشی توپ

رو بالا میاره و میگیره تو دستاش.گاوچران بچه هایی که مشغول بازی بودن از

آرش خیلی خوششون میاد...همه چی خیلی سریع اتفاق افتاده و آرش

برمیگرده به سمت پنجره اما...دختر دیگه اونجا نیس... آرش همین که

میخواد دوباره به فکر فرو بره باباش با صدایی بلند میگه: آرش جان

نمیخاد کمک کنی فقط از وسط خیابون بیا اینور الان ماشینی چیزی رد

میشه بیچاره میزنه به تو بدبخت میشه...

ارش:خنثی.....

مادر ارش:خنثی....

خیابون: خنثی...

تصادف: خنثی...

 

آرش که دیگه به خودش اومده متوجه پسری میشه که چند دقیقه قبل

اونو از پنجره ی اتاقش دیده بود...به سمتش میره و توپ رو بهش تحویل

میده...همین طور که پسر  در حال تشکر کردن از آرشه یکی از بچه

های محله بلند میگه: سعــــــید؟ بیا دیگه بازیمون سرد شدا!

هم آرش هم سعید حس خوبی نسبت به هم دارن و از این که شاید در

آینده با هم رفیق شن خوش حالند...سعید قبل از این که بره لبخندی

میزنه و میگه: اسمش انا س ...حالا بذار برسی بعد هندی بازی در

بیار..نیشخند.از آشناییت خوشحال شدم امیدوارم از این جا خوشت بیاد.

قیافه ی آرش مثل شمعی در حال ذوب شدنه با این حال لبخندی

میزنه و احساس خوبی نسبت به سعید پیدا میکنه.

خلاصه برمیگرده به سمت کامیون و مشغول کمک کردن

میشه...

زمان میگذره...

الان ساعت 10 شبه آرش میخواد آخرین چمدون رو از توی حیاط بیاره

داخل خونه...اما همین که بلندش میکنه وسایل داخل چمدون بیرون

میریزن... متوجه چند تا کتاب و دفتر و چند دست لباس میشه که

روی زمین میفتن... خیلی خسته شده...خیلی آروم خم میشه و

میشینه روی زمین و مشغول جمع کردن وسایل میشه...آخرین چیزی

که از روی زمین برمیداره یک دفتر بزرگه که توجه آرش رو خیلی به

خودش جلب میکنه.... ورق میزنه و بعد از مدتی میفهمه دفتری که

دستشه دفتر خاطراااته...  ناخودآگاه میخواد شروع کنه به خوندن

که یک دفعه پدرش از راه میرسه و با دیدن دفتر خاطراتش تو دستای

آرش هل میکنه  و در حالی که داره نزدیک میشه میگه : آرش؟ داری

چیکار میکنی؟ اونو بذار سرجاش زود ور دار بیار چمدونو دیگه!!

آرش انگار چیزی نشنیده و محو تماشای دفتر شده تا این که پدرش

میرسه و دفتر رو ازش میگیره و میذاره تو چمدون و میگه: آرش پاشو

بریم خونه خیلی خسته شدی حتما...

یک ساعت میگذره و بعد از شام همه برای خوابیدن به اتاقاشون میرن.

آرش و مجتبی میرن طبقه ی بالا و پدر و مادر آرش هم طبقه ی پایین

استراحت میکنن...

آرش خیلی خسته وارد اتاق میشه و روی تختش میشینه...بعد از چند

دقیقه مادرش وارد اتاق میشه و میگه: آرش بیا این کتاب قران رو بذار

بالای سرت موقع خواب...

آرش کتاب رو میگیره و مادرش هم از اتاق خارج میشه... کمی گیج

شده...اولین بار بود که این رفتارو از مادرش میدید... به فکر فرو

میره  و یعد از چند ثانیه ناگهان با صدای زنگ موبایل به خودش میاد...

 گوشی رو میبره کنار گوشش و میگه: سلام امیر....خوبی؟

امیر: سلام آقا آرش خوبی؟ چه خبرا؟؟  راستی رسیدین دیگه به

سلامتی؟

امیر: اره دیگه چند بار میپرسی؟! راستی منظورت از این حرف که

من اشتباه کردم به این جا برگشتم چی بود؟

امیر که خیلی تعجب کرده میگه: داداش تو حالت خوبه؟ من کی به تو

این حرفو زدم که خودم یادم نیست؟ چرا یه جوری رفتار میکنی که انگار

بازم بهت زنگ زدم؟!

آرش: امیر من حوصله ی شوخی ندارم..الان هم خیلی خسته ام

خاهشا بی خیال سر به سرم نذار مگه تو بعد از ظهری زنگ نزدی بهم

حرفیدیم؟ آلزایمر داریااا

امیر : ای بابا آرش بـــــاور کن راست میگم ...حتما تو داری منو سرکار

میذاری؟ من اولین باره که دارم بهت زنگ میزنم امروز...

آرش به فکر فرو میره و بعد از چند لحظه میگه: خب حالا!! بگذریم...دیگه

چه خبر؟

امیر: هیچی سلامتی، راستی این جا بهتره اون جا آرش خان؟

آرش که دیگه حرصش درومده میگه: این سوال رو یه بار دیگه هم

پرسیدی البته!؟!عصبانی

امیر: ای بابا آرش به هر چی تو بهش اعتقاد داری قسم میخورم الان

اولین باره دارم باهات حرف میزنم ...قضیه چیه؟ داری منو میپیچونی

هاااا.

آرش: بـــاشه بابا چرا ناراحت میشی ولی...ولی امیر اگه تو نبودی پس

کی بود که باهام حرف زد؟ داری منو نگران میکنی!

امیر:  دیگه نمیدونم...یعنی واقعا با شماره ی من کسی بهت زنگ زد

آرش؟سوال

آرش: آره بابا منم باهاش حرف زدم...یعنی تو میگی کس دیگه ای با

گوشی تو بهم زنگ زده؟

اصلا حرفامو باور میکنی امیر؟

امیر : نمیدونـــم چی بگم...حتما یه چیزی هست که میگی دیه .میگم

آرش نکنه تو با یک روحی چیزی حرف زدی که ادای منو دراورده؟

آرش با صدایی لرزان میگه: یعنی راست میگی امیر؟ یعنی امکان داره؟نگران

امیر در حالی ک خنده ش گرفته میگه: بچه شدی آرش؟ شوخی کردم

 چی داری میگی...امروز گوشیم چن دیقه ای دست رفیقم بود شاید

اون خواسته اذیتت کنه نمیدونم...

آرش: اخه صداش خیلی شبیه تو بود....به هر حال نمیدونم بی خیال

اصلا کاری نداری امیر؟

امیر: نه دیگه برو بخواب خیلی خسته شدی مثل اینکه...اگه همین طور

ادامه بدی فکر کنم منو هم تو اتاقت ببینی خدافظ داداش شب بخیر.

همین لحظه به امیر گوشی رو قطع میکنه اما آرش همچنان تو فکر فرو

رفته ... اون هنوز نفهمیده این جا چ خبره!...چند دقیقه میگذره و بالاخره

آرش روی تخت دراز میکشه و دیگه به هیچ چیز فکر نمیکنه.

مدت زمانی نمیگذره که آرش به عمیقی فرو میره...

همین لحظه هست که که محمد پدر آرش توی اتاق طبقه ی اول دفتر

خاطرات قدیمیش رو باز میکنه...بعد از چند ثانیه با هر بار ورق زدن گویی

خاطرات دوباره زنده میشه و همشون از جولوی چشمای محمد آقا رد

میشه...

پدر آرش همینطور که در حال ورق زدنه تصمیم میگیره خاطره ی روز

20/7/73 رو که همون روز تولد آرش  تو همین خونه بود رو بخونه...

خاطره این روز این طور شروع میشه:

« امروز یک اتفاق تازه و خوشایند در زندگی ما افتاد..امروز بالاخره اولین

فرزندم یعنی آرش به دنیا آمد و من احساس فوق العاده ای دارم و خدای

بزرگ را به خاطر این نعمت شکر میکنم.امروز بعد از به دنیا آمدن آرش

متاسفانه ما متوجه شدیم پسر حسن آَقا فوت کرده است و این خبر

بدی بود که در این روز خوب به گوش ما رسید...»

همین طور که محمد آقا در حال خوندنه یک دفعه در اتاق باز میشه...رها

همسر محمد اقا وارد اتاق میشه و نگاهش که به آقا محمد میفته میگه

:چیزی شده؟ چرا اینجوری منو نگاه میکنی؟ مگه تو خسته نیستی؟

خب بگیر بخواب دیگه مث جغد نشستی گردنتو 180 درجه میچرخونی

اینور اونور که چی بشه...محمد اقا هم که قبلا دفتر رو پنهون کرده

لبخندی میزنه و میگه اره دیگه باید بخوابم خیلی خسته ام...

نیم ساعت میگذره و حالا دیگه همسر محمد اقا خوابیده و فرصت خوبیه

واسه خوندن دفتر...

دفتر رو باز میکنه و تصمیم میگیره خاطره ی جند روز متوالی بعد از تولد

آرش رو بخونه...

.

این داستان ادامه دارد...

/ 6 نظر / 7 بازدید
yeganeh

خیلی خوشم اومد...خیلی کنجکاوم بقیشو بخونم ...حتما بقیشم بذار.بابا با استعداد...خخخ.مرسی سعید جوووون

رها

سلوم اق سعید [نیشخند] اقا میشه انتقادم کرد؟؟؟؟؟ [متفکر] حالا میشه یا نمیه من میگم دیگه با اجازه[نیشخند] 1.اول اینکه خیلی تکرار داره تو داستانت مثلا خیلی اسم ارشو هی تکرار میکنی 2.اون تیکه تصادفو درست کن نوشتی کیارش ب جای ارش با تشکر [نیشخند]

کیمیا

تا اینجاش که خوب بود بقیشم زود تر بذارین لطفا[لبخند]

امیر علی راستا

خخخخخخخخخخخخخخ

امیر علی راستا

فهمیدم که اینطوری میخندم.مسوول کارایه بیخودم.[نیشخند]

دیوانه یار

به به به نفرموده بودین نویسندگی هم می فرماییــــــــــــــــــــــــــــن [نیشخند] سعید من موندم تو با این روحیاتت واس چی رفتی ریاضی آخه !!خخخخخخ ایول داستانت خیییییییلی باحاله چون ترررررررسناکه فخط ی چیزی این ارش عفسی نقشش خیلی پررنگه یخده کمش کن در عوض مال منو بیشتر کن [نیشخند] با تچکر[نیشخند] ارش همون کیارشه دیه اره ؟