داستان اضطراب شیرین(قسمت پنجم)

مدت زیادیه که فرهاد و انا توی بیمارستان رو صندلی نشستن ...مارال و

آرزو دو تا از دوستای انا هم تازه رسیدن ...بعد از چند دقیقه بالاخره

پرستار میاد و میگه : کسی رو که میخاستین ببینید به هوش اومده

میتونید برید ملاقاتش...

فرهاد و انا خوشال میشن و با عجله میرن به سمت اون جوون...

همین که وارد میشن...انا تا چشمش به اون میفته سرجاش می ایسته

و میگه : عه... من که اینو میشناسم..

فرهاد به سمتش میره و میگه: سلام ممنون که کمکم کردی...

جوون به خودش میاد و میگه :  سلام بــــکس....خوبین؟! 

 

الان توی کلبه آرش مشغول حرف زدن با امیر هست که.....

امیر یک دفعه فریاد میزنه و میگه: آرش در اتاقم قفل شده لامپا هم

روشن نمیشن...تو رو خدا کمکم کن......یکی کمکم کنهههههههههه

بلافاصله بعد از این حرف امیر چراغهای داخل کلبه همگی خاموش

میشن...باد شدیدی شروع به وزیدن میکنه و بچه ها همدیگه رو توی

سیاهی یک دست کلبه گم میکنن.سعید که هنوز روی زمین دراز

کشیده با صدای بلندی میگه: چه اتفاقی داره میفته...یکی چراق قوه

هارو بیاره.

عسل سریع چراق قوه ای رو که داره روشن میکنه و به طرف صندوقچه

ی بزرگ ته کلبه حرکت میکنه..

یک چراق قوه هم دست سمیراس که به سمت امیرحسین میگیره تا

فکر فرار به سرش نزنه.

همه جا تاریکه و صدای هووو هوووی باد وقتی از پنجره های بدون

شیشه ی کلبه وارد میشه وحشت بچه ها رو بیشتر کرده.

همگی سعی دارن خودشونو بهم نزدیک کنن تا ترس رو کم تر حس

کنند.جز صدای باد و حرکت شاخه و برگ درخت های بلند جنگل صدای

دیگه ای شنیده نمیشه...اما بچه ها هیچ کدوم اسم این حالت رو

آرامش نمیذارن...همه چی مشکوک به نظر میرسه هر از گاهی

صداهای عجیب فضای کلبه رو دربرمیگیره.

با این اتفاق نگرانیه آرش بیشتر میشه و هر چی داد میزنه امیر گوشی

رو جواب نمیده.

همین لحظه سعید بلند میگه: سجاد؟... دیگه به خون نیاز نیست...بیا

اینا رو از ما جدا کن لطفا...

سجاد به سرعت این کارو میکنه و سعید دوباره میگه: بچه ها یک نفر

باید بره بیرون و مواظب آتیش باشه تا خاموش نشه...هممون میدونم

اگه خاموش بشه مشکلاتمون بیشتر از باد و طوفان و اینجور

چیزاس...کی حاضره این کارو انجام بده؟

سمیرا نزدیک میاد و میگه: من حاضرم سعید...من میرم

سعید: غیر از سمیرا دیگه کسی داوطلب نیست؟

آرمین: داداش سعید من خودم این کارو میکنم...

سجاد: ولی آرمین تو خون زیادی به سعید دادی...ممکنه حالت بد بشه.

آرمین: نه خیالتون راحت....خودم میرم...

آرمین بعد از این جمله 20 لیتری نفت رو برمیداره و به سمت در حرکت

میکنه...همین لحظه س که عسل با چراق قوه ها برمیگرده و یکیش رو

به طرف آرمین پرتاب میکنه.

باد لحظه به لحظه شدیدتر میشه آرش هنوز سعی داره به امیر زنگ

بزنه...وقتی موفق نمیشه به طرف سعید برمیگرده و با عجله میگه : فکر

کنم یکی دیگه هم به جمع ما پیوسته...امیر دوست تهرانیم...خیلی

نگرانشم...چیکار کنم؟

سعید: جدی؟یعنی شدیم 8 نفر؟...خب اگه جایی تنها گیر کرده بهش

بگو آتیش روشن کنه... این موجودها نزدیک اتیش نمیشن.

آرش مدام شماره ی امیر رو میگیره تا شاید بالاخره جواب بده...سعید و

ارش روی زمین دراز کشیدن و بعد از چند ثانیه بقیه بچه ها دور اونا روی

زمین به صورت دایره ای میشینن...فقط امیرحسین کمی دورتر در حالی

که صورتش بدجور زخمیه روی زمین نشسته.

بعد از سوکوتی چند ثانیه ای ناگهان صدای فریاد آرمین که بیرون کلبه

بود همه رو غافلگیر میکنه...آرمین خیلی سریع با ضربه ای محکم وارد

کلبه میشه و پشتش رو به طرف در میکنه و در حالی که نفس نفس

میزنه با صدای بلندی میگه: بیاین کمک...آتیش خاموش شد....اونا پشت

درن...الانه که بیان داخل.

با شنیدن این حرف ترس و  وحشت بین بچه ها پخش میشه و همگی

شوکه میشن...اما امیرحسین و سجاد از همه بیشتر ترسیدن.سعید با

شنیدن این حرف خیلی سریع بلند میشه و در حالی که سرگیجه داره

میشینه و  با صدای بلندی میگه: همگی برید هر طور شده راه پنجره

هارو ببندین تا چیزی دیده نشه...چند تا مجله توی کمد هست عسل

اونا رو هم بردار و بچسبون...سمیرا تو هم بگرد دنبال لباس یا هر چیز

دیگه ای رو که نذاره بیرون رو ببینیم.سجاد به طرف آرمین حرکت میکنه

تا حواسش به در باشه...چند ثانیه میگذره و یک دفه ضربه ای محکم به

در زده میشه و ارمین با فشاری که به خودش میاره میتونه جولوی باز

شدن در رو بگیره...سجاد به کمکش میره و در رو با هم نگه میدارن..هر

بار به موجوداتی که اون پشت در تلاش هستن فکر میکنن قدرتشون

بیشتر میشه و با تمام قدرت مقاومت میکنند...

زمان زیادی نمیگذره که سمیرا و عسل راه پنجره ها رو میبندن...

آرمین و سجاد زیر فشارن و پاشون رو کف کلبه قفل کردن و به در تکیه

دادن.اونا با تمام وجودشون از باز شدن در جولوگیری میکنند.

صداهای ترسناک و وحشتناک سیاهی ها شروع میشه و امید رو تو دل

بچه ها میکشه.

صداهایی که به وسیله ی باد شدیدی که میوزه لابه لای جنگل میپیچه

و ترس و وحشتش بیشتر میشه....آرمین که فشار زیادی رو تحمل

میکنه با صدای بلندی میگه:  بچه ها من دیگه زیاد نمیتونم مقاومت کنم

تو رو خدا یه فکری بکنید...

همین جاست که گوشی ارش به صدا در میاد و امیر پشت خطه...

آرش خیلی سریع جواب میده و میگه :سلام امیر...تو حالت خوبه؟

امیر: آرش دارم دیوونه میشم...پدر و مادرم فکر میکنن قاطی

کردم...چیزی نمونده بود اون....اون تو بودی...بعد عوض شد

آرش....داشت میومد طرف من که یک دفه چراغا روشن شد...همه چی

به حالت اول برگشت و اما بعدش شیشه ی اتاقم قرمز شد...پر از خون

...روش نوشته بود زیرزمین...نمیدونم معنیش چی بود اما تو یک چشم

به هم زدن محو شد و دیگه چیزی ندیدم.....آرش باید بهم توضیح

بدی...داره چه اتفاقی میفته؟

آرش: امیر من بعدن بهت زنگ میزنم.

گوشی رو قط میکنه و سریع میگه: سعید اونی که بهمون کمک میکرد

سراغ دوستم رفته....بهش کمک کزده و امیر میگه همون وضعیتی رو رو

شیشه ی اتاقش دیده که من اون شب دیدم...کلمه ی زیرزمین رو دیده

سعید.....این چه معنی ای داره؟

سعید: نمیدونم...یعنی اگه خاسته باشه به ما کمک کنه منظورش این

بوده ما بریم زیر زمین؟...ولی این کلبه ی قدیمی زیر زمینی نداره...

عسل : شاید داشته باشه...ما خیلی وقته اینجاییم اما خب دقت نکرده

بودیم.

سمیرا خیلی سریع بلند میشه و با نور چراغ قوه کف زمین رو نگاه

میکنه...به هر طرف کلبه قدم میزنه و نگاهشو خیره به کف کلبه

میکنه.تا این که یک دفعه از حرکت می ایسته...همون جا خشکش

میزنه و روی زمین میشینه...بعدش با دست چند ضربه به زمین میزنه

...لحظه ی کوتاهی به فکر فرو میره و تو یک چشم به هم زدن فرش رو

کنار میزنه و لگد محکمی به چوب کف اتاق میزنه و ناگهان راهی به زیر

زمین باز میشه...

سمیرا خیلی سریع به بچه ها نگاهی میکنه و میگه: زود باشین بیاین

ببینید.

عسل به طرف سمیرا میره و  با تعجب به راهی که به زیر زمین میره

نگاه میکنه همگی با دیدن این صحنه تعجب میکنن......

بعد از چند ثانیه امیرحسین هم میاد و میگه: بذارین من راهش رو بیشتر

باز کنم تا بتونیم بریم داخل...امیرحسین چوب های اظافی رو میشکنه و

راه باز میشه...چراغ قوه رو بالای حفره میگیره تا ارتفاع رو بفهمه...بعد

از چند ثانیه میگه: ارتفاع خیلی کمه...راحت میتونیم بریم داخل...

عسل: چقدم زود نکبت خودشو با ما قاطی میکنه ...برو اونور ببینم.

سعید با تحمل دردی که داره از جاش به سختی بلند میشه لنگان

لنگان به بقیه نزدیک میشه و میگه: من اول میرم داخل شما هم پشت

سر من سریع بیاین....عسل چراق قوه هارو به سمت پایین بگیر.

سعید دستش رو کف اتاق میذاره و میره پایین...عسل چراق قوه ای

بهش میده و سعید میگه: همگی بیان پایین ...زوود...

آرش: من نمیتونم بیام پام خیلی درد میکنه.

آرمین که هنوز داره با تمام قدرتش در رو نگه میداره میگه: سجاد تو برو

آرش رو کمک کن و بعدش برید پایین...منم بعد از شما آخرین نفر

میام....زوود باش.

سجاد: ولی تو ...

آرمین حرف سجاد رو قط میکنه و میگه: ولی نداره سجاد تو رو خدا

برو.زود باااش.

سجاد خیلی سریع به طرف آرش میره و کمکش میکنه تا بلند

شه...عسل و سمیرا و امیرحسین هم پشت سر هم میرن

پایین...سعید اول از همه چشمش به چراغهای قدیمی نفتی میفته که

اول راهروی تنگ و باریکی پشت سر هم روی دیوار نصب شدند..

میگه: کسی کبریت نداره؟

سمیرا خیلی سریع فندکی از جیبش درمیاره و میگه: بیا سعید..

عسل: سمیرا؟ ... تو فندک داری؟...واسه چی؟ ها؟ وایسا اگه به بابات

نگفتم...

سمیرا: خو چه ربطی داره.به قول شاعر...: خموش باش و بدان این نکته

را شیرین عقل/کسی کاو نی مینوازد دائماً چوپان نیست.

عسل: برو بابا تو هم با این شعرای مسخرت...

سعید : الان وسط معرکه شمام وقت گیر آوردین ها...بس کنید دیگه.

سعید این حرفو میگه و چراغ اولی رو روشن میکنه...با روشن شدن

چراغ بقیه ی راه مشخص میشه و چراغ بعدی رو روشن میکنه و جولو

میره.همین لحظه س که سجاد و آرش هم میان پایین و پشت سر

سعید حرکت میکنند...بعد از مدتی سعید سر جاش می ایسته و میگه:

احساس میکنم پام دیگه درد نمیکنه...خیلی عجیبه.

آرش: سعید منم دیگه میتونم خودم راه برم...چه اتفاقی افتاده؟

همگی با تعجب به سعید و آرش نگاه میکنن و از این که اونا رو سالم

میبینن خیلی تعجب میکنن...

به راهشون ادامه میدن و بعد از چند ثانیه یک دفه صدای پرقدرتی همه

رو سرجاشون میخ کوب میکنه...انگار در کلبه شکسته... صدای فریاد

آرمین شنیده میشه که کمک میخاد اما این صدا بعد از چند ثانیه قط

میشه و سکوتی کلبه رو فرا میگیره.سعید تا میاد حرکت کنه سجاد

میگه: سعید نرو ...کاری از دستت برنمیاد....ما باید زود این راهو تا

اخرش بریم شاید نجات پیدا کنیم...سعید لحظه ای چشم هاشو میبنده

و وقتی به این که چه بلایی سر آرمین میاد فکر میکنه...با صدایی لبریز

بغض میگه: شما برید...منم پشت سرتون میام...

همگی ناراحتن و بعد از چند ثانیه عسل میگه: ارمین به خاطر ما

خودشو فدا کرد...باید به راهمون ادامه بدیم....

همین لحظه س که ناگهان صدایی توی زیرزمین میپیچه...آرمین میاد

پایین و میگه: که باید به راهتون ادامه بدین دیگه نامردا؟؟ ها؟

بچه ها با دیدن آرمین  دوباره جون میگیرن و سعید حیلی سریع به

طرفش میره و میگه: اون بالا چه اتفاقی افتاد آرمین؟ حالت

خوبه؟..بعدش به بقیه نگاهی میکنه و میگه: باید خیلی سریع فرار کنیم

بچه ها....

آرمین: نه لازم نیست...

سعید : چرا لازم نیست؟ ... منظورت چیه؟

آرمین: اونا نمیتونن بیان داخل کلبه...نمیدونم چرا..اما این کلبه با بقیه ی

جاها فرق داره،در شکست و افتادم روی زمین و چشمامو بستم،اما

اتفاقی نیفتاد و نتونستن بیان داخل ...آرش: خیلی عجیبه....یعنی چی؟

پس چرا داشتن تلاش میکردن؟

سمیرا: اونا فقط میخاستن مارو بترسونن...اگه دقت کنید تا حالا نشده

ما اینجا دور هم باشیم و یکی از اونا تونسته باشه بیاد داخل

کلبه...ارمین راست میگه اینجا با بقیه جاها فرق داره.

سعید: خب دنبال من بیاین...هر چی باشه توی این زیر زمین مشخص

میشه.

سعید همینطور پیشروی میکنه و چراغها رو یکی یکی روشن

میکنه...چند ثانیه میگذره و به اخرین چراغ میرسه و راهرو تموم میشه

،بچه ها وارد یک اتاق میشن...سعید همین که میخاد چراغ رو روشن

کنه یک دفعه تمام چراغهای اتاق خودبه خود روشن میشن و همه جا

روشن میشه...اما..تو یک چشم به هم زدن...

بچه ها با دیدن صحنه ای خشکشون میزنه...

با حیرت و استرس فراوان به روبه رو نگاه میکنن...

دختری با لباسی مجلل و سلطنتی پشت به بچه ها ایستاده ...

چند ثانیه میگذره و امیر حسین سکوت رو میشکنه و میگه: چی شده؟

چرا خشکتون زده؟ چی دیدین مگه؟

سجاد: اره راست میگه..چی دیدین شما این جا که چیزی نیست...

سعید در حالیکه با دیدن دختری اونم توی زیرزمین کلبه ای قدیمی از

شدت تعجب زبونش بند اومده به سختی میگه: امیرحسین و

سجاد...شما نمیتونین ببینید...چون جزو ما نیستین.

همه چی دوباره آروم میشه...انگار هیچکس نمیتونه سکوت رو

بشکنه...بچه ها با تعجب به اون دختر خیره شدن تا برگرده...براشون

همه چیز انگار داره توی خواب و رویا اتفاق میفته..اونا نمیتونن درک کنن.

لحظه ای بعد دختر آروم آروم برمیگرده و همین که چهره ش مشـــخص

میــشـــه .....هر پنج نفر بچه ها قلبشون به تپش میفته و از شدت

تعجب پاهاشون سست میشه و قدمی به عقب برمیدارن...

نفسشون توی سینه حبس میشه و باور چیزی رو که با چشماشون

میبینن خیلی براشون سخته...

تا این که سمیرا با صدایی لرزان و آرومی میگه: فاطمه تو؟....تو زنده

ای؟

فاطمه : نه...ولی مهم اینه الان دارم شمارو میینم و شما هم منو

میبینید...

امیرحسین با شنیدن این حرف سریع میگه: شما دارین کی رو

میبینید..با کی حرف میزنید؟؟؟  کدوم فاطمه؟

آرمین: خواهــرت...خواهرت فاطمه الان روبه روی ما وایساده.

امیرحسین خیلی تعجب کرده و میگه : ببند دهنتو داری چی میگی؟

سعید: امیرحسین..خواهرت الان رو به روی ماست..آروم باش

امیرحسین با شنیدن این حرف چشماش پر اشک میشه و میگه : یعنی

الان اون منو میبینه؟

فاطمه : بهش بگید میبینمش صداشم میشنوم... بگین خودشو اینقد

ناراحت نکنه.

سعید: امیرحسین..خواهرت تو رو میبینه...میگه نباید اینقد خودتو

ناراحت کنی...اون راضی نیست.

امیرحسین خیلی تعجب کرده و سرجاش خشکش زده...

سمیرا: فاطمه تو اینجا چیکار میکنی؟ چه جوری ما میبینیمت؟

فاطمه: این کلبه جاییه که اون ها هیچوقت نمیتونن واردش بشن...شما

تا اینجایین جاتون امنه...من خیلی میخاستم بهتون کمک کنم اما

نمیتونستم باهاتون ارتباط برقرار کنم...ولی با ارش و دوستش امیر

تونستم..چون تازه وارد بودن و کارم آسون بود...اینجا ..این زیرزمین جاییه

که بهتون قدرت میده...جاییه که مخصوص شماست...همون طور که

ارش و سعید زخماشون با ورود به زیرزمین خوب شد...شما فقط اینجا

میتونید منو ببینید...

فاطمه به صندوقچه ی گوشه ی اتاق اشاره میکنه و میگه: توی اون

صندوقچه قسمتی از سلاحی هست که باهاش میتونین همه ی این

سیاهی ها رو برای همیشه با یک حرکت از زندگیتون بیرون

کنید...فقط...این سلاح مثل پازله...4 قسمته...یک قسمتش اینجاس...

سه قسمت دیگه رو باید خودتون پیدا کنید و بعدش سلاح ساخته

میشه...

در ضمن برای نابودیه مبدا اون موجودات باید به تعداد کافی برسید...شما

باید 14 نفر باشین...اونوقته که یک نفرتون که رئیسه باید کارو تموم

کنه...

پس تلاش شما تازه شروع شده....

/ 13 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسیــــــــــحآ

به بــــــــــــــــــــــــه سلام عاغاسعیدگلاب:) خخخخخخخ دمت گرم بااین داستانت خوندم خوب بودگرچه زیادی تخیلیه موفق باشی ممنون بابت نقش من خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

مارال

negahin hame naghsh be baghie dade faghat vase man neveshte maralo arezo ey bemiri manam mikham mese shoma yeki az shoma yani jozve on 14 nafar basham bego khob kheili bahal boddameet jiz[شیطان]

سحر

dadashi rahm kon be khodet saat 4:25 ?

سحر

عالیییییییییییییییییییییییییییییییییی بود داداشی!

ساناز

به به سلام بر جناب نویسنده عالییییییییییییی بود پسرررررررررر جدی؟ منم هستم؟من میخوام شخصیت محبوب بشماااااا،اخرشم منونکشیاااااا من کلی ارزو دارماااااا [نگران] بچه بگیر بخواب میدونی چن ساعت از وقت خوابت گذشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[عصبانی] خو دادا دیه بیشتر سفارش نمیکنم فلنی تو رو به خدا منان میسپارم[عینک] [شوخی]

yeganeh

مث همیشه عالی بوووود![دست][لبخند]

رها

وووووووووووییییییی زودی ادامشو بذار[چشمک] جلبک بهت نمیاد مخ داشته باشی اینارو بنویسی[زبان][نیشخند]

کیمیا

الان ما موندیم تو خماری دیگه[ناراحت]

فرناز

salam khooobi?vebet kheyli ghashange.......man kheyli khosham ooomad.....be vebe manam sar bezan[نیشخند]http://ilovejb1.persianblog.ir/[نیشخند]

المیرا

ب عنوان نخودی وبت سلامی عرض وکنم[قهقهه]