بازنـــده

پســــرک در انتهای مزرعه ای رو به روی دریاچه ی کوچــــک نشسته

بود...تلالو نور خورشید از لا به لای درختان گویی خاطراتش را زنده کرد...

دلش لرزید و درخشش چشمانش بیشتر شد...نفـــس عمیقی کشید و

به دریاچه خیره گشت...

گیتارش را برداشت...پس از مدتی لبخد تلخی زد و سرش را تکان

داد...به یاد ریتم زندگی اش افتاد و شروع به نواختن کرد...

چندی گذشت و اشک در چشمانش جمع شد..گذر زمان داشت درد پسرک

را بیشتر میکرد امــا او هنوز هم به نُـــت بعدی می اندیشید..

زمـان گذشت... پسرک از بین درختان به آن طرف دریاچه نگاه کرد

و با دیدن آن دو نفر بار دیگر قلبـــش آتـش گرفت و اشک از چشمانش

جاری شد...آن ها غریبه نبودند...اما پسرک حق داشت گریه کند...

زیرا یکی از آن ها عشقش بود .... و دیگری بهترین رفـــیقش...

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
شهـلاجـون

سـلام دوس جونم ، وبت خیلی خوبه ، اومدم اینجا تا دعوتت کنم به وبم، تو وبم کلی جـوک و اس ام اس جدید دارم اگه مارو قابل دونستی خیلی خوشحال میشم بهم یه سربزنی،مطمئنم که پـشیمون نمیشی، مرسی عزیزم، منتظرمــاااا.......... . http://jok-sms72.mihanblog.com/

سارا

سلام بی نهایت قشنگ و زجراور بود[ناراحت][دلشکسته]

سعید

سلام موفق باشی ولی همیشه سعی کن حتی به فکر باختن نباشی همیشه پیروز باشی داداش سعید[چشمک][گل][گل][گل]