چتـــــــــــر ...(دلنوشته 5)

 

آسمان ابری است...باران می بارد و خورشید دیگر نمی خواهد با

نمایش غروب خود دلم را مملوء از غصه کند...گویی  استراحت کرده و

جای خود را به باران داده است...گرچه میدانم باران هم این کار را به

خوبی انجام خواهد داد...

در حال قدم زدن هستم ...خیابانی که انتهایش مشخص نیست و نمی

دانم به کجا میرود....

خیابان نمیداند برخی از آدمها نیز مانند او انتهایشان مشخص نیست.

باد می وزد...برگ ها بدون اراده خود را در برابر باد قرار میدهند و از 

سویی به سوی دیگر در حرکتند....

چراغ های روشن اتومبیل ها ... خیابانِ بی انتها را نگران کرد است...هر

پدیده ای رازی دارد...اما آدم ها تمام این رازها را به ناحق تصرف

میکنند...بی آنکه بدانند.

خیابان اندوهگین است....او دیگر نمیتواند به بی انتها بودنش بنازد...

درد او بیشتر شد از زمانی که آدم ها در برابر او ایستادند و نشان    

  "بن بست" را بر قلبش هک کردند.

باران شدید می شود...چترم را باز میکنم و بر روی سرم میگیرم...اما

لحظه ای در فکر فرو می روم...نگاهم در میان پیاده رو گم میشود...به

یاد سالهایی که گذشت میفتم...لحظه  به احظه ی عمرم...زمانی که

درد و غصه روز و شب از آسمان می بارید...

کاش......آن زمان نیر چتری وجود داشت تا به همین راحتی روی سرم

میگرفتم.

کاش چیزی بود و سنگرم میشد...

گوشی بود تا حرفهایم را می شنید...

قلبی بود و درکم میکرد...

و کاش کسی بود که میتوانستم بدون استرس به او تکیه دهم.

اما هیچ یک نبودند...

در عوض تا دلتان بخواهد چشم ها بودند که حال مرا می دیدند ،

اما....فقط می دیدند...

من و این خیابان شبیه هم هستیم...

هر دو زخم خورده ایم...

هر دو از آدمها دلگیر...

 


/ 4 نظر / 5 بازدید
امیر علی راستا

مردی که به قولش عمل نکنه مرد نیست.یکم دیر شد ولی بخشش از بزرگان است.ایول اینم خوبه داش.[چشمک]

جواد

مرسی داداش قشنگ بود .

zak

زمانی شعر می گفتم برای غربت باران … ولی حالا خودم تنهاترم ، تنهاتر از باران …

رها

[لبخند] هر دو از ادم ها دلگیر....