داستان اضطراب شیرین( قسمت دوم)

 

پدر ارش دفتر رو باز میکنه و تصمیم میگیره خاطره ی جند روز متوالی

بعد از تولد آرش رو بخونه...

.

متن این طور شروع میشه :

«امروز اتفاق هایی افتاد که واقعا منو نگران کرد! امروز صبح همه

خوشحال بودند و با آرش بازی میکردند، منم ساعت 8 صبح برای کار به

شرکت تولیدی رفتم.وقتی برگشتم ساعت 1 بعدازظهر بود...هنوز به

خونه نرسیده بوم که عباس آقا صاحب مغازه ی سر کوچه رو دیدم.بعد از

احوالپرسی به گفت: خبر داری چی شده؟!

منم گفتم آره متاسفاه دیروز پسر حسن آقا فوت کرد...خیلی ناراحت

شدم..خبر دارم .

عباس آقا گفت: نه من منظورم اون نبود آقا محمد...راستش امروز صبح

متوجه شدم عمو صابـــــر ریش سفید محله فوت کرد.

من با شنیدن این خبر متاثر شدم عمو صابر واقعا آدم خوبی بود و با هم

خیلی رفت و آمد داشتیم...»

 بعد از خواندن این متن محمد آقا با چهره ای سرشار از استرس در فکر

فرو میره...دفتر رو میبنده و بهد از چند دقیقه دوباره تصمیم میگیره

خاطره ی روز پنجم بعد از تولد آرش رو بخونه.

«امروز یکی از هم محلی های ما فوت کرد...من خیلی نگرانم...نمیدونم

این جا چه اتفاقی داره میفته...امروز نگاه همسایه ها به من عوض شده

بود.سنگینی نگاهشون رو هر لحظه حس میکردم...میدونم چرا...اما اونا

این اتفاقای بد رو به پسر من نسبت میدن.میگن از بدقدمی پسر منه

که این اتفاقا میفته..من دیگه طاقت این همه اتفاق رو ندارم.آرش هم هر

شب ساعت 12 حالش بد میشه...شروع به گریه کردن میکنه و نمیشه

ارومش کرد.یکی از ریش سفیدهای شهر امروز بهم گفت بالای سرش

یک کتاب کوچیک قران بذارم...از وقتی این کارو کردم امشب دیگه گریه

نکرد. با همه ی این داستان ها فکر میکنم باید از این شهر برم...این

بهترین راه واسه راحت شدن از این همه اتفاق عجیبه»

 بعد از این متن محمد آقا به همه ی این خاطرات نیشخندی میزنه و از

این که زمانی به خاطر یک مشت خرافات شهرش رو ترک کرده پشیمون

میشه.خلاصه دفتر رو میبنده و توی کمد میذاره...

الان تقریبا ساعت 12 شده و آرش توی اتاقش به خواب عمیقی فرو رفته ...

همه چیز آروم و ساکت به نظر میرسه اما ناگهان صدای رعد  برق فضای

اتاق آرش رو پر میکنه آرش بلافاصله چشاماشو باز میکنه و از خواب

میپره ...نفس نفس میزنه و یک دفعه با دیدن صحنه ای روی پنجره

خشکش میزنه ...چند ثانیه میگذره... آرش از روی تخت بلند میشه و به

طرف پنجره حرکت میکنه ..پاهاش منقبض شدن و از شدت تعجب پلک

نمیزنه و به روبه رو خیره شده.

چشمهای آرش که از شدت ترس درشت شده شیشه ی پنجره رو

میبینه که به رنگ قرمز درومده انگار سطلی از خون روش پاشیده باشن

آرش خیلی سریع به خودش میاد و به عقب برمیگرده ...باعجله به سمت

کلید برق میره اما هر چقدر تلاش میکنه لامپ روشن نمیشه.این

جاست که آرش متوجه نوشته شدن یک حرف روی شیشه میشه

...وقتی بیشتر دقت میکنه حرف س رو میبینه...همه چی برای آرش 

بی معنی و وحشت آوره و خیلی سریع اتفاق میفته.. آرش به سرعت

در رو باز میکنه و از اتاق خارج میشه...با عجله از پله ها پایین میاد و پدر

مادرشو بیدار میکنه و با صدایی سرشار از استرس میگه: بیدار

شین...بیدار شین بیاین اتاق من نمیدونم چه اتفاقی افتاده ..تموم

شیشه ی پنجره پر از خونه تو رو خدا زود.

پدر و مادر آرش با تعجب به چهره ی درهم آرش نگاهی میکنن و بی

اختیار خیلی سریع دنبالش راه میفتن..همگی به سرعت از پله ها بالا

میرن و بالاخره به اتاق میرسن.

آرش دستش رو روی دستگیره میذاره  و در حالی که لرزش دستاش پدر

و مادرش رو بیشتر نگران کرده خیلی سریع در اتاق رو باز میکنه و میره

داخل...پدر آرش بلافاصله به طرف کلید برق میره و بعد از چن ثانیه

توی یک چشم به هم زدن اتاق آرش روشن میشه..اما...همه چی آروم

به نظر میرسه...

پدر آرش: آرش ؟ شیشه که تمیزه اثری از خون هم نیست تو چت شده

پسر؟

آرش که نمیتونه این آرامش رو باور کنه هم چنان با تعجب به شیشه ی

اتاقش خیره میشه...

همین لحظه هس که بارون شدیدی شروع به باریدن میکنه و حالا دیگه

جز صدای بارون روی شیشه صدایی توی اتاق آرش نیست.

بعد از چند ثانیه مادر آرش سکوت رو میشکنه و میگه: حتما خواب بد

دیدی...اشکالی نداره از خستگیه زیاده..برو بگیر بخواب.

پدر و مادر آرش از اتاق خارج میشن، اما آرش هنوز به پنجره خیره

شده...چند ثانیه میگذره و به خودش میاد...لامپ رو خاموش میکنه و

روی تختش دراز میکشه...چشمهاشو میبنده و سعی میکنه دیگه به

چیزی فکر نکنه.

همین الان که آرش تو اتاق روی تختش دراز کشیده سعید اون بیرون

توی جنگل در حال راه رفتنه.ساعت از 12 رد شده...سعید انگار دنبال

چیزی میگرده...با نگاهی مشکوک به اطراف همچنان به راهش ادامه

میده. با این که خیلی ترسیده اما سعی داره هر جور شده خودشو

کنترل کنه. اما در همین لحظه یک دفعه صدایی عجیب و وحشتناک از

پشت سر به سعید نزدیک میشه... بلافاصله سرش رو برمیگردونه اما

چیزی پشت سرش نمیبینه...اون خیلی ترسیده اما امشب می خواد

هر طور شده به هدفش برسه.

بارون خیلی شدیده و سعید واسه این که بهتر اطرافشو ببینه هر چن

ثانیه یک بار قطره های بارونو از روی صورتش پاک میکنه.همه جا

تاریکه... صدای ریزش بارون روی برگ درختها تنها صدای واضحی هست

که به گوش سعید میرسه.واسه چن ثانیه همه چی آرومه...صدای نفس

نفس زدن سعید توی سکوت سرد جنگل میپیچه.

سعید تا میاد یک نفس راحت بکشه صدایی آروم و خفه شده ای از

پشت سرش میشنوه که اسمشو صدا میزنه. از شدت وحشت

خشکش میزنه...جرئت برگشتن و نگاه کردن به عقب رو نداره...چند

ثانیه میگذره و ناگهان صدایی دلهره آور  شرو میشه ،سعید سریع پشت

سرش رو نگاه میکنه و موجودی با چهره ی وحشتناک و سیاه رو میبینه

که داره با سرعت بهش نزدیک میشه... این بار با تمام وجودش ترس و

وحشت رو حس میکنه و بلافاصله با تمام توانش شروع به دویدن میکنه.

هر چند ثانیه که میگذره به عقب نگاه میکنه و با دیدن اون موجود پاهاش

بیشتر جون میگیرن و سرعتش بیشتر میشه ...همینطور در حال

دویدنه...دیگه چیزی نمونده به جاده برسه که ناگهان احساس میکنه یک

نفر از پشت ، پاش رو گرفته...پاش قفل میشه و میفته روی زمین...

همین لحظه آرش که توی اتاقش خوابیده بود از خواب میپره ...خیلی

شکه شده و تمام صورتش خیس شده.لحظه ای با خودش فکر میکنه

شاید پنجره بازه و بارون توی اتاقش نفوذ کرده باشه....سریع به سمت

پنجره میره اما قبل از این که بخواد پنجره رو چک کنه اونطورف خیابون

سعید رو میبینه که روی زمین افتاده.سراسیمه از اتاقش خارج میشه

در حالی که حسی عجیبی میخواد جولوش رو بگیره اما آرش بی اعتنا

به ترس توی دلش به مسیرش ادامه میده.

همین که در رو باز میکنه سعید رو میبینه که روی زمین افتاده و با

دستش حرکاتی انجام میده.

آرش خیلی سریع خودشو میرسونه  و میگه: سعید؟ حالت خوبـــــه؟

چه اتفاقی افتاده؟ این جا چیکار میکنی این موقع شب؟

سعید با صدایی لرزان و خسته میگه: آرش از این جا برو....فقط

برو...خطرناکه

آرش : معلوم هست چی داری میگی؟ دستتو بده من بلند شو داداش

سعید : مثل این که رفته....خطری تهدید نمیکنه مارو...آرش منو ببر به

طرف اون خونه ...همونی که در نیلی رنگ داره...پام خیلی درد میکنه

ارش بلندش میکنه و به طرف خونشون میبرتش...

در حیاط بازه و میرن داخل...از صدای ناله های سعید پدرش خیلی

سریع بیرون میاد و با تعجب  و نگرانی به پسرش نگاه میکنه و میگه:

سعید؟ چی شده؟ ...کجا رفتی تو؟ بیرون چیکار میکردی؟  این موقع

شب چه بلایی سر خودت اوردی تو؟

آرش: سعید بابات راست میگه تو این موقع شب دنبال چی میگشتی تو

جنگل؟

سعید: چیزی نشده بابا چند دقیقه پیش یه صدایی شنیدم و از خواب

پریدم...بعد متوجه شدم اسکات سگمون سرجاش نیست...بعدش رفتم

بیرون دنبالش بگردم که یک دفه حیوونی رو دیدم که از جنگل اومده بود

نزدیکای جاده بعدش ترسیدم و فرار کردم ... پام پیچ خورد و زمین

خوردم....فکر کنم گراز بوده...چیزی نشده حالم خوبه

پدر سعید به گوشه ی حیاط نگاهی میکنه و میگه: اسکات که اون

جاست...خیلی هم واضح...

سعید کمی هل میشه و میگه: خب...نمیدونم ...وقتی من اومدم

نبود...واسه همین هم رفتم بیرون دنبالش فکر کردم شاید اول شب

رفته بیرون و نفهمیدیم.

خلاصه مدتی میگذره و آرش دوباره به اتاقش برمیگرده...روی تختش

میشینه و به اتفاق هایی که افتاده از جولوی چشماش رد میشن...

این شب طولانی با همه ی اتفاق هاش بالاخره میگذره و صبح فرا

میرسه...

الان ساعت 10 صبحه و ارش بعد از صبحانه به همراه مجتبی داداش

کوچیکش از خونه خارج میشن ... چند دقیقه ای با داداشش بازی میکنه

و بعد از مدتی مجتبی توپش رو برمیداره و به طرف خونه میره...آرش هم

همین که برمیگرده چشمش به سعید میفته که تنها روی دیوار نیمه کار

شده ای نشسته و به فکر فرو رفته...

بی اختیار به طرف سعید حرکت میکنه و سلام میکنه و بعدش کنار

سعید روی دیوار میشینه.

سعید: دیشب حالم رو از کجا فهمیدی؟ چطور فهمیدی به کمک نیاز

دارم؟

آرش: خودمم نمیدونم چی شد...وقتی بیدار شدم دیدم تموم صورتم

خیس شده..انگار کسی روی صورتم آب پاشیده باشه.بعدش از پشت

پنجره دیدم که روی زمین افتادی و اومدم کمکت. راستی دیشب چرا به

پدرت دروغ گفتی؟..حقیقت اونی نبود که گفتی درسته؟

سعید لبخند تلخی میزنه و میگه : اره ارش...اینجا اتفاق های عجیبی

داره میفته.

ارش: اره منم همین حسو دارم...فکر کنم ادماش هم عجیبن...دیروز هم

وقتی تازه رسیده بودیم یک پیرمرد رو دیدم که که خیلی عجیب بود و

بهم خیره شده بود...

سعید با تعجب میگه: چی ؟ تو هم؟ ...همون پیرمردی که موها و ریش

های بلندی داره؟.... تو هم اونو دیدی ارش؟.... واااااای

ارش: عه تو هم اونو میشناسی؟ ...اره خب مگه چیه؟ قراره نبینم؟

سعید: .... ارش بذار خیلی رک بهت بگم.....اون پیرمردی که تو دیروز

دیدی..درواقع 19 سال پیش از دنیا رفته.... یعنی مرده!!!

ارش: چی؟ مرده؟... چی میگی تو میگم دیروز دیدمش سعید!

سعید: اره میدوم چی میگی ارش..میدونم سخته باورش ولی فقط یه

عده ی خاص میتونن اون رو ببینن...وقتی تو هم دیروز دیدی...یعنی تو

هم از مایی...یکی مثل مایی...یعنی تو هم باید اماده ی سختی هایی

که در پیش داری باشی.

ارش خشکش زده و اصلا نمیدونه قضیه چیه... توی چهره ش ترس و

نگرانی موج میزنه...باور حرفای سعید  خیلی براش سخته اما با این

اتفاق های عجیبی که افتاده ارش توی دلش خالی میشه...همچنان به

سعید خیره شده و بعد از مدتی میگه: سعید؟ چرا من؟ چرا من باید

ببینم؟ ... باور کن سعید من مثل شما نیستم...تو رو خدا بگو چجوری از

دست این اتفاق ها راحت میشم...

سعید دستشو روی شونه ی ارش میذاره و میگه: نگران نباش...ما هم

این دوره رو گذروندیم...من درکت میکنم، میدونم خیلی سخته

باورش.اما به موقعش هممون از این اتفاق ها راحت میشیم.تنها کاری

که باید بکنیم اینه که فعلا حواسمون رو پرت کنیم و به چیزی فکر نکینم

تا بتونیم تمرکز کنیم.

یعد از گفته شدن این حرف هر دو ساکت میشن و همین طور که روی

دیوار نشستن به فکر فرو میرن. مدتی میگذره...

سعید روی پای ارش ضربه ای میزنه و برای این که بهش روحیه بده

میگه: بفرما داداش...عشقتم که داره میاد بیرون از خونه..اوناهااااش...

انا رو میگم ..همون دختره که دیروز محوش شده بودیا ...

ارش لبخندی میزنه و میگه: عه اره...همونه؟ ...ایول بابا

 در این لحظه انا هم که جولوی در حیاط خونشونه  چشمش به سعید و

ارش میفته که دارن نگاش میکنن...خلاصه با اعتماد به نفسی بالا شروع

به قدم برداشتن میکنه.

انا همینطور به سعید و ارش نزدیک میشه...بعد از چند ثانیه موبایلش

زنگ میخوره...اسم سمیرا رو روی گوشی میبینه...جواب میده و میگه:

سلام سمی حالت خوبه؟

سمیرا: سلام.نه اصلا خوب نیستم انا...حالم خیلی بده. دیشب اومده

بود سراغ من...

انا در حالی که تعجب کرده و ترسیده میگه:  سمی جدی میگی؟ واااای

...طوریت که نشد ؟ حالت خوبه؟ ...

سمیرا: اره خوبم...ولی انا خطر از بیخ گوشم گذشت...نزدیک بود کارمو

تموم کنه وااا..انا من خیلی میترسم...دیگه طاقت این اتفاق ها رو

ندارم...تو رو خدا به بقیه بگو زودتر نقشه رو از سعید بپرسن...تا راحت

بشیم.

انا: باشه...اتفاقا حلال زاده الان جولو رومه...با یه پسره ی هیز که

نمیدونم از کدوم گوری اومده ...ولی جدیده...تازه اومده تو این محل.

سمیرا: اهان...خب باشه ..راستی انا اگه بیکار شدی امروز یه سر بیا

خونمون.

انا: باشه حتما پس فعلا خدافظ

انا گوشی رو قط میکنه و هم چنان در حال نزدیک شدن به سعید هس.

بعد از چند ثانیه همینطور که داره از کنار سعید و ارش رد میشه کاغذ

کوچیکی  رو که قبلا توی دستش داشت به طرف سعید پرتاب میکنه و

بدون هیچ گونه توجه به راهش ادامه میده.

سعید هم خیلی سریع کاغذ رو برمیداره.

همین لحظه هست که آرش با تعجب زیاد و دهانی باز به سعید میگه:

داش دیدی؟...شماره داد به تو.... اَاَاَ  اَ پســـــر....این دختر چقد پایه

س..وایسا برم بهش بگم یکی هم به من بده!!

سعید که با شنیدن این حرف خنده ش گرفته میگه: هوووی کجا؟ صبر

کن بشین بینم بابا...دیوونه انا شماره نداد....بیا این کاغذو باز کن خودت

بخون چی نوشته.

ارش کاغذ مچاله شده رو باز میکنه و نوشته رو بلند میخونه:« سعید

کاری که گفته بودی رو انجام دادم...امروز همه ی بچه ها ساعت 7

غروب بی کارن...قرارمون شد همون 7.»

آرش : داداش دم تو گرم بابا...یعنی کار از شماره گذشته رفتی تو کار

قرار؟ اونم نه با یه نفر با چندین نفر؟ ... بابا دست مریزاد..راز موفقیتت رو

به مام میگی داداش؟

سعید که از شدت خنده قرمز شده میگه: ارش خیلی فکرت خرابه

...این چن نفری که امروز باهاشون قرار داریم همشون کسایی هستن

که وارد همون ماجرای عجیب شدن...یعنی مثل ما ...اوناهم  درگیر اون

موجودات هستن.حالا فهمیدی؟

ارش: یعنی چی؟ ...پس منم هستم امروز تو قرارتون دیگه؟

سعید: اره هستی...باید تورو به بقیه معرفی کنم.

ارش: ایــــول عجب داستانی شده ها...راستی سعید یه سوال ..تو این

جمعی که هستیم چند تا دختر با ما هستن؟ دقیقا؟...البته فکر بد

نکنیاا درمورد من...همینجوری واسه اطلاعات عمومی میپرسم.

سعید : ارش ؟

ارش: بله داداش سعید؟

سعید : میدونستی همچین....راستش..... میدونستی خیلی

کصافطـــــی؟

ارش میخنده و میگه: نه بابا همش شوخی بود...منو دختر بازی؟....

ابــــدا    !!!!

خلاصه ارش و سعید  همینطور مشغول گپ زدن میشن.

در همین لحظه انا  دو کوچه پایین تر پشت در خونه ای منتظره تا

دوستش مریم رو ببینه.

چند ثانیه میگذره و بالاخره در باز میشه...مریم بعد از سلام دادن

بلافاصله توی کوچشونو نگاه میکنه و به انا میگه: کسی که تعقیبت

نکرد؟

انا: نه بابا خیالت راحت به من میگن انا جیمز باند...همه چی تحت

کنترله

مریم: فعلا که همین انا جیمز باند سه بار نزدیک بود مارو لو بده با این

کاراش.منه احمقو بگو چه کسی رو واسه این ماموریت انتخاب کردم.بیا

توووو حالا...

انا قیافه میگیره و زیر چشمی نگاهی دندان شکن به مریم میکنه و وارد

حیاط میشه.

هر دو میان و روی نیمکت کنار باغچه توی حیاط میشنن.

مریم: خب بگو ببینم همه چی طبق نقشه پیش میره؟ کسی که چیزی

نفهمیده ؟سعید و بقیه بچه ها شک نکرده باشن یه وقتاااا

انا: نه بابا خیالت راحت دیگه..کاری که میخای رو انجام میدم...ولی

درباره ی پیش پرداخت اگه باهام راه نیای لو میدمت.در ضمن نصف پول

رو قبل از انجام کار...نصف دیگه ش رو هم بعدش میگیرم...مفهومه؟

مریم: اره بابا مفهومه...فقط میخام کارتو تمیز انجام بدی...میخام انتقاممو

از این فــــرهــــاد آشغال بگیری که با احساس من بازی کرد و بی توجه

به این که من چی کشیدم قید همه چیز رو زد.

انا: خب حاالا.....بسه....من پول میگیرم که کارشو تموم کنم ...اگه

میخای درد و دلاتو گوش کنم قیمت میره بالاها...

مریم: باشه بابا کسی از تو انتظار درک کردن نداشت...همون کارتو هم

درست انجام بدی جای شکرش باقیه.

انا: خیالت راحت... من خودم فکر همه جاشو کردم.

مریم: انا آخرش بهم نگفتی شما توی اون کلبه چیکار میکنین ؟

انا: مریم صد بار گفتم دیگه اسم کلبه رو نیار....بهت ک گفتم ...نمیتونم

توضیح بدم..فکر کن یه کار تحقیقاتیه... من که دارم این کار رو واست

انجام میدم دیگه..پس اگه یک بار دیگه اسم اون کلبه رو بیاری یا تهدید

کنی به همه میگی که ما اونجا میریم دیگه از کار خبری نیست تازشم

به فرهاد میگم که واسش چه خوابی دیدی. فهمیدی عسیسم؟

مریم: باشه خب حالا واسه من جیمز باند بازی در نیار

مریم و انا همینطور چند دقیقه ای مشغول صحبت هستن تا این که بعد

از مدتی انا تصمیم به رفتن میگیره.از روی نیمکت بلند میشه به طرف در

حرکت میکنن.مریم همین که در رو باز میکنه مهند رو که خونشون یک

کوچه پایین تر از خونه ی مریم هست رو میبینه و زیر لب میگه:

ایششششش....باز این پسره ی عفسی پیداش شد.

انا : مریم خوشم میاد هر چی چلغوزه چشمشون به توئه

مریم: انا ببند

انا:   خنثی

مهند همین طور به مریم خیره شده و طی چند ثانیه از تمام فنون مخ

زنی اعم از نوشتن شماره رو کاغذ ،چشمک، لبخند ملـــیح و

...استفاده میکنه.

مریم خیلی عصبی میشه اما کاری از دستش برنمیاد ...

مهند همین طور که داره به مریم نگاه میکنه از روبه رو غافل میشه...تا

این که یک دفه حس میکنه به چیزی شبیه دیوار اصابت کرده.

مهند تا به خودش میاد سینه ی سپر مسیحا رو میبینه که مث کوه

پابرجاس و با قدی بلند از اون بالا نگاهی به مهند میکنه.مهند خیلی

اروم آب دهانشو قو

/ 10 نظر / 10 بازدید
baran

داداش عالیه ادامه بده تو میتونی خخخخخخخخخخ

امیر علی راستا

جاهایه ترسناکو بیشتر کن.[چشمک]

سحر

داداشی عالی و هیجانی بود هر چی زود تر کاملش کن که حال کنیم ! باتچکر!

دیوانه یار

قسمت دومشم عالـــــــــــــی ب کارت ادامه بدههههههه خ خوب بووووود فخط زود ی کم ......دارم از فوضولی می میرم تهش چی میشه [نیشخند]

مارال

ای بمیری هم من اضافیم کو اسمه من اون مهنده فلک زده هست من نیستم ای کوفت بگیری اسمه دخترت یادت میره اسمه انارو میاری اصن قهرم با این داستانه داغونت اه اه اه بیشعورررررررررررر دور از شوخی باحاله اما اسمه من یادت نره[دلقک][اوغ][وحشتناک]

★MaryaM★

خخخخخخخخخخخ کصافط عفسی با داستان نوشتنت [قهر] ولم کن ولم کن برم بگم به ... که چه کارا که نمیکنی [مغرور] ای خدااااااااااااااااااا [اوه] ولی خداییش باحال بود دمت گرممممممممممممم[نیشخند]

رها

مرسیییییی منتظرم بخونم ادامشووووو[چشمک] انا جیمز باند یا انا جلبک [نیشخند]

ملودی

ایول باووووووووووووسعیییییییییییییید فقط منوآوردی بوگواسم مستعارمه عسل خخخخخخخخخخخخ اسم اصلیمم بوگوخخخخخخخخخخخخخ خیلی باحاله خخخخخخ عفسی ازاین کارابلت بودی رونمیکردیا

ملودی

راستی سعیدیه خواهش صبح زودیاآخرشب آپ کن من صبح زودمیتونم قبل کلاسام بیام نت بخونمش مرسی:)

دیوانه یار

خععععععععععلی ممنون زحمت نکش دیه ....... همین ک شوما ها ب هم برسین برا من کافیه [نیشخند]