داستان اضطراب شیرین( قسمت چهارم)

 

فرهاد خیلی سریع بلند میشه و به سمت خونه حرکت میکنه اما مامور

اتش نشانی جولوش رو میگیره و نمیذاره فرهاد به کمک اون پسر

بره...خیلی نگرانه و احساس بدی داره...با چشمهایی سرشار از

خستگی و نگرانی به خونه نگاه میکنه...

تا این که بعد از چند دقیقه یکی از مامورین در حالی که اون جوون رو

کول کرده از خونه خارج میشه.... فرهاد نفس راحتی میکشه و نزدیک

میره و میگه: حالش چطوره؟ بذار ببینمش...

مامور اتش نشانی: نمیشه برو اونطرف...باید ببرمش تو امبولانس...

فرهاد نگاهی به اون پسر جوون میندازه...اما اونو نمیشناسه...خلاصه

بعد از مدتی آمبولانس ها حرکت میکنن و مامورین مشغول خاموش

کردن آتیش میشن.

وسط جنگل توی کلبه هنوز صدای درگیری به گوش میرسه...مدتی

میگذره و در کلبه باز میشه...ممد و جواد از کلبه خارج میشن..آرش هم

با کمی فاصله پشت سرشون در حالی که تفنگو به سمتشون نشانه

گرفته و یک چراق قوه هم دستشه از کلبه خارج میشه..

آرش: اگه فکر احمقانه ای به سرتون بزنه کاری میکنم که پشیمون

بشین فهمیدین؟...

سمیرا میره داخل کلبه...امیر حسین رو میبینه که زخمی روی زمین

افتاده و سعید هم که داره با گوشی حرف میزنه بعد از  چند ثانیه قط

میکنه و میگه: بچه ها خداروشکر انا و پدر و مادرش همگی

سالمن.فرهاد به موقع رسیده...بعد سرش رو اروم به طرف امیرحسین

برمیگردونه و میگه: دفه ی بعد دیگه زنده نمیمونی...اگه بخای یک دفعه

ی دیگه جولوی ما آفتابی بشی کارت تمومه.امیر حسین با صورتی پر از

خون خیلی سخت سرش رو بالا میاره و با نفرتی خیلی بیشتر از قبل به

سعید نگاهی میکنه.

مدتی میگذره و بعد از آرامشی چند دقیقه ای ناگهان صدای شلیک

گلوله بیداد میکنه و فریادی بلند مانند تیری به قلب جنگل  اصابت میکنه

و سکوت رو میشکنه...سعید بلافاصله تفنگ رو به ارمین میده و میگه :

آرمین تو همین جا مواظب باش ، سمیرا تو هم دنبالم بیا.

سعید این حرف رو میگه و خیلی سریع از کلبه خارج میشه و با تمام

سرعت شروع به دویدن میکنه.سمیرا هم پشت سرش بعد از مدتی از

کلبه خارج میشه..هوا تاریک شده و تنها نور ماهه که باعث میشه

سعید جولوی پاشو ببینه...سعید خیلی نگرانه و میخاد هر چی زودتر به

مقصد برسه.اونقدر فکرش مشغوله که از همه چی غافل میشه..تا به

خودش میاد همین طور که در حال دویدنه سرش رو برمیگردونه اما

سمیرا رو نمیبینه...در حالی که خیلی شوکه شده برای چند ثانیه از

دویدن دست میکشه و  سر جاش می ایسته...خیلی سریع چرخی

میزنه...نگاهش رو به هر طرف میدوونه تا بتونه اثری از سمیرا پیدا

کنه...همین لحظه س که ناگهان صدای ارش رو میشنوه که میگه:

کمـــــــــــــک...سعـــــــید!!!

سعید فرصت کافی نداره که دنبال سمیرا بگرده به خاطر همین سریع به

راهش ادامه میده...بعد از مدتی نگاهش به ارش میفته که روی زمین

دراز کشیده و از شدت درد به خودش میپیچه..سعید همچنان با سرعت

داره به ارش نزدیک میشه اما ارش انگار قصد داره حرفی رو بگه اما

نمیتونه....خلاصه در یک چشم به هم زدن سعید به ارش میرسه...دو

سه قدم بیشتر نمونده که چشمش به پای زخمیه ارش میفته...میفهمه

جای گلوله س.همین که خم میشه و کمکش کنه تفنگی که از پشت

سر به طرفش نزدیک میشه همه چیز رو خراب میکنه....لحظه ای همه

چی آروم میشه...سعید از شدت عصبانیت چشمهاشو میبنده و

دندوناشو محکم به هم فشار میده .چند ثانیه میگذره و ارش میگه:

سعید مجبور شدم اسمتو صدا بزنم که بیای...اینا مجبورم کردن...معذرت

میخام... سعید : اشکالی نداره ارش...همه چی درست میشه.

همین لحظه س که ممد در حالی که تفنگ دستشه و به طرف سعید

نشانه گرفته میگه: حالا دیگه قدرت دست منه بچه زرنگ...تکون بخوری

مغزتو از هم میپاشم...ممد بعد از این حرف با لبه ی تفنگ محکم و با

تمام قدرتش ضربه ای به پشت سر سعید میزنه...سعید از شدت درد

توی یک لحظه همه چی واسش تاریک میشه و روی زمین میفته.ارش

خیلی سریع با دردی که داره خودش رو روی زمین میکشونه و به طرفش

میاد و دستش رو روی سر سعید میذاره و میگه: سعید؟ سعید؟ حالت

خوبه؟ بیدار شو....اما سعیدچیزی نمیشنوه و صدای نفس کشیدنش

تنها صداییه که به گوشمیرسه...ارش دستش رو برمیداره و میبینه تموم

دستش خونی شده  وبه رنگ قرمز درومده...با دیدن این صحنه با تموم

دردی که داره فریاد میزنهو به طرف ممد حرکت میکنه اما ممد بی

رحمانه گلوله ی دوم رو بههمون پای ارش میزنه...

ارش کم ترین رمقی رو هم که واسه ادامه تو

وجودش مونده بود رو از دست میده و روی زمین میفته...اون با تمام

وجودش درد رو حس میکنه.چند ثانیه میگذره و جواد که کمی دورتر از

ممد ایستاده در حالی که خیلی نگرانه میگه: ممد؟ بس کن بیا بریم

امیر حسین رو نجا بدیم...

ممد: من جایی نمیرم...باید کار اینا رو تموم کنم... تو اگه نمیتونی ببینی

برو اون طرف.

 

اینا رو که کشتم میام.

جواد: پس من جولوتر پشت همون بوته ها که اول شب پنهان شده

بودیم منتظرت میمونم...زود بیای..جواد این حرف رو میگه و میره...بعد از

مدتی هم بین درختهای بلند  و بوته ها محو میشه.

ممد با نگاهی غضب آلود تصمیم به انجام کارش میگیره ...تفنگ رو اول

به سمت سعید نشانه میگیره....ارش با دیدن این صحنه...وقتی تفنگ

رو میبینه که داره به سمت سعید میره قلبش به تپش میفته...اون هنوز

روی زمین افتاده و کاری از دستش برنمیاد.... تنها تغییری که با این

حرکت ایجاد میشه اشکای ارشه که یواش یواش روی گونه هاش سرازیر

میشن...انگار دیگه امیدی نداره و میدونه دیر یا زود ممد هر دوشون رو

میکشه ...ارش چشماشو میبنده و توی دلش آتیشه...

سعید کم کم داره به هوش میاد...انگار داره تکون میخوره....

ممد نفسش رو تو سینه حبس میکنه...چند ثانیه میگذره و ناگـــــــــهان ....

بی رحمانه شلیک میکنه..

اولین گلوله به پای سعید میخوره و امونش رو میبره...سعید با تمام

وجودش فریاد میزنه و روی زمین میغلته...صدای ناله هاش دل ارش رو

میلرزونه....ارش با شنیدن صدای شلیک فریاد میزنه و در حالی که بغض

گلوشو گرفته به ممد نگاهی میکنه و با با ناله میگه: نزن نامــــرد.....نزن

عوضــــی....تــــــــو رو خـــــدا نـزن.نزن...

ممد با نفرتی بیشتر از پیش میگه: "خفه شو اشغال" و خیلی سریع

دوباره سعید رو نشونه میگیره....نفسش حبس میشه....دستش رو

میبره رو ماشه..همین که میخاد شلیک کنه صدایی رو میشنوه که داره

بهش نزدیک میشه...تا میاد ماشه رو بکشه سمیرا از پشت با تمام

قدرت ضربه ای به ممد میزنه...همه چی خیلی سریع اتفاق میفته و تو

یک چشم به هم زدن تفنگ روی زمین میفته و سمیرا اونو برمیداره و به

سمت ممد نشونه میگیره.

ممد از ضربه ای که سمیرا با چاقو بهش میزنه دستش پر از خون میشه

و از شدت درد فریاد میزنه...

سمیرا به طرف ارش و سعید میره و میگه: شما حالتون خوبه؟

سعید در حالی که از سرش و همچنین پاش خون زیادی رفته و حال

بلند شدن نداره، با نفسی بی جان میگه: سمیرا ؟ ...یک دفعه کجا

غیبت زد؟

سمیرا در حالی که تمام حواسش به ممد هست میگه: برگشتم چاقو

رو اوردم....چیه حالا؟ ناراحتی؟ میخای برگردم؟...صد دفه گفتم بدون من

کاری رو انجام ندین...خو این ارش رو تنها با این دو تا چلغوز فرستادی

معلومه این اتفاق میفته...حالا بگید ببینم تکلیف چیه...بازم به سجاد

زنگ بزنم؟

ارش آهی میکشه و ناله هاش رو ادامه میده و با صدایی لبریز درد میگه:

سجاد کیه ؟

سعید: سجاد دکترمونه....برادره عسله...سمیرا بهش زنگ بزن.بگو زود

بیاد.

سعید بعد از این جمله از حال میره و سمیرا گوشیش رو خیلی اروم در

میاره و شماره ی سجاد رو میگیره و بعدش به طرف ارش پرتش میکنه و

میگه: بیا خودت بهش بگو بیاد اینجا.من مواظب این اشخالم که دست از

پا خطا نکنه وگرنه منم یکی ام مث خودش عاشق شلیک کردن...بدم

نمیاد اولین شکارم کصافطی مثل این باشه.

ارش تموم دردی که داره مشغول صحبت با سجاد میشه و بعد از مدتی

با تعجب زیادی به سمیرا نگاه میکنه و میگه: بابا این که دیونه

س....بهش میگم سمیرا گوشی رو داده بهم که بگم بیای کمک لازم

داریم...بعد میگه کوفته قلقلی ها سراسیمه به طرف ابشار در حرکت

اند...این مشکل روانی داره.

سمیرا: خنگ اون رمزه....باید تو هم رمز رو بگی....بهش بگو ""مَردم

هوااااار....میخاهم خود را بیاوریزم به دار"" !!!

ارش: یعنی با این که سعید بیهوشه ولی رمزاتون به صورت عمودی

ماکسیموم 91 درجه تو حلقش!!

ارش رمز رو میگه و بعد از مدتی گوشی رو قط میکنه...پاش تکون

نمیخوره و جای دو تا گلوله به شدت درد میکنه.ممد روی زمین نشسته

و ناله میکنه....خون زیادی ازش رفته...سمیرا همچنان ممد رو نشونه

گرفته و بعد از چند ثانیه میگه: چی شد شما که گفتین مجبور شدین با

امیر حسین همکاری کنید...؟ یعنی همش تظاهر بود؟ ارش که داشت

ازادتون میکرد...ما که باهاتون اتمام حجت کردیم دیگه چی میخاستین

عوضی ها.؟

ممد با شنیدن این حرف با تمام دردی که داره همین که به خودش میاد

تا بلند شه و به طرف سمیرا حمله کنه قبل از هر چیز دیگه ای سمیرا با

دسته ی تفنگ ضربه ای به سرش میزنه و اونو پخش زمین میکنه و

خیلی سریع پشت سرش میگه : کصافط به من حمله میکنی اشغال؟

...بعدش هم در حالی که ممد روی زمین بی هوش افتاده اما سمیرا با

لگد تا میتونه بهش ضربه میزنه تا این که ارش با ناله و صدایی خسته

میگه: سمیرا بسه بابا فکر کنم دیگه خطر رفع شداا..میتونی تموم کنی

با این کار تو تا شب هم بی هوشه.

سمیرا: باشه ارش پس این تفنگو بگیر و مواظب باش...من میرم طرف

کلبه که اگه سجاد اومد بیارمش کنار شما..

سمیرا خیلی سریع به طرف کلبه حرکت میکنه...راه زیادی نیست و زود

میرسه....کمی دور تر از کلبه جواد چشمش به سمیرا میفته که به

کلبه نزدیک میشه...از اون طرف هم با دیر کردن ممد کمی نگران

میشه...به همین خاطر تصمیم میگیره برگرده به جایی که بود یعنی کنار

ممد.

سمیرا به کلبه میرسه و همین که میره داخل با دیدن صحنه ای تعجب

میکنه و سر جاش می ایسته...ارمین رو میبینه که روی صندلی

نشسته و امیر حسین هم در حالی که یک جارو و خاک انداز دستشه

داره کف کلبه رو تمیز میکنه...سمیرا گیج شده و لبخندی میزنه و میگه:

ارمین؟؟؟؟...این داره چیکار میکنه؟

ارمین: هیچی ابجی...دیگه بیکار شده بودم گفتم این تنه لش اینجا

الکی بی مصرف نشینه ، واسه این که مفید باشه مجبورش کردم

شیشه ها رو از روی زمین جمع کنه.

سمیرا میخنه و میگه: بابا ایول داری...این دیگه نهایت استفاده از

گروگانه...خوشم اومد...میگم خب بگو بعدش بی زحمت همون ظرفارو

هم بشوره ...من دیگه برم بیرون منتظر سجاد هستم...ارش و سعید

زخمی شدن اما نگران نشو همه چی تحت کنترله.راستی یه زنگ هم

به فرهاد بزن ببین داره چیکار میکنه...فعلا

سمیرا بیرون میره و ارمین هم به فرهاد زنگ میزنه و بعد از مدتی میگه:

سلام فرهاد ...چی شد؟ کجایی؟

فرهاد:  ماشین گرفتم دارم میرم بیمارستانی که اناشون رو

بردن...خبری شد بهت زنگ میزنم.فعلا خدافظ داداش

همین لحظه سجاد به همراه خاهرش عسل توی ماشینشه و داره به

سمت کلبه میره....از جاده ی فرعی وارد جنگل میشه اما همین که به

انتهاش میرسه ماشین رو خاموش میکنه و پیاده میشه...عسل از

صندلی عقب جعبه ی کمک های اولیه و سجاد هم چراغ قوه رو

برمیداره و بقیه راه رو پیاده میرن.سمیرا همچنان منتظره تا این که بعد از

چند دقیقه نوری رو از دور میبینه و متوجه رسیدن سجاد میشه...به

طرفش حرکت میکنه و قبل از این که کاملا بهش برسه صدای شلیک

گلوله یک باره دیگه فضای جنگل رو در بر میگیره...سجاد سمیرا رو

میبینه و میگه: سمیرا صدای چی بود؟ !

سمیرا: نمیدونمم....اون چراغ قوه رو بده به من و پشت سرم

بیا...زودباش...

سمیرا و سجاد و عسل شروع به دویدن میکنن و بعد از چند دقیقه

تقریبا به ارش و سعید میرسن...سمیرا از پشت بوته ها نگاهی میکنه و

ارش رو میینه که تفنگ دستشه و جواد هم روی زمین افتاده و داره ناله

میکنه و گلوله ای که به کتفش خورده باعثشه.

هرسه میان جولو...ارش دیگه از حال رفته و تفنگ هم توی دستاشه...

سمیرا تفنگ رو برمیداره و ضربه ای هم به جواد میزنه و اون رو هم بی

هوش میکنه و میگه: سجاد تو رو خدا زود باش...یه کاری بکن...اینا دارن

از دست میرن...

عسل: شما چیکار کردین؟؟ یه شب نبودم...ببین چه بلایی سر

خودشون اوردن..

سجاد بلافاصله روی زمین میشینه و میگه: حالشون خرابه...به خون

احتیاج دارن...باید ببریمشون داخل کلبه تا بتونیم بهشون خون

بدیم...شما چراق قوه هارو روشن کنید...فعلا من گلوله هارو خارج

میکنم بعدش میبریمشون داخل کلبه...فهمیدین؟...عسل زودباش جعبه

رو بده به من.

سمیرا: ولی سجاد ما چهار تا اینجا جامون امن نیست...هوا تاریک

شده...اون سیاهیا ممکنه هر لحظه برسن....پس زود کارتو انجام بده.

سجاد: خب خداروشکر من که مثل شما استثنایی نیستم اون

موجودات تا شما هستین به من حمله نمیکنن.

عسل: نه بابا؟ به من حمله کنن خوبه دیگه؟...خیلی کصافطی به فکر

خودت باش.

سجاد در حالی که وسایلشو ضد عفونی میکنه میگه:خب دیگه ساکت

باشین کارمو شرو میکنم.

سمیرا بعد از چند لحظه چشمش به یک بتری کوچیک اب توی جعبه

میفته....اونو برمیداره و به سمت ممد میره...آب رو میپاشه رو صورتش و

بیدارش میکنه.

ممد به هوش میاد و بعد از چند دقیقه در حالی که دستش خیلی درد

میکنه میگه: من کجام؟...جواد کجاست؟....  بذارین برم...من

دیگه باهاتون هیچ کاری نداریم...فقط بذار برم... دستم خیلی درد

میکنه..

سمیرا: بلند شو رفیقت رو بردار و از اینجا برو...اوناهاش...بی هوش

افتاده اون طرف...

عسل: چی میگی سمیرا؟ اینا مگه به ارش و سعید شلیک نکردن؟ حالا

همینجوری میخای بذاری برن؟

سمیرا: نمیتونیم که نگهشون داریم..ما که گروگان گیر نیستیم....سعید

هم میگفت فقط قراره بترسونیمشون...قرار نبود کسی اسیب

ببینه...اینا به ما اسیب رسوندن ما هم به اینا....فکر نکنم دیگه جرئت

کنن برگردن.

 

نیم ساعت بعد...

 

الان ساعت 9 شبه و بچه ها توی کلبه هستن...ارمین در حال خون

دادن به سعید کنار سعید دراز کشیده...

سمیرا با تفنگ بالاسر امیر حسینه...

عسل و سجاد هم روی صندلی نشستن...

سعید و ارش هم به هوش اومدن...

سعید: بچه ها آتیش رو جولوی کلبه روشن کردین دیگه؟...یادتون که

نرفته ؟

عسل: اره سعید مم روشن کردم خیالت راحت.

آرمین میگه: راستی بچه ها فرهاد گفت توی بیمارستانه...حال انا و

مامانش خوبه...فقط باباش امشب بستریه....یه نفر هم بوده که به فرهاد

کمک کرده تا اناشون رو نجات بده...اما هنوز دکترا اجازه ی ملاقاتی

ندادن ...

عسل: خداروشکر خودشون سالمن..حالا خونه که سوخت و رفت دیگه

کاریشم نمیشه کرد...

آرمین: نه خونه شون اونقدام نسوخته...شاید نصفش سالم

مونده...فرهاد میگفت.

بچه ها بعد از سکوتی چند دقیقه ای نگاهی نفرت بار به امیرحسین

میکنن ...

بعد از مدتی سعید میگه :نمیدونم چه جوری الان قراره بریم

خونه...هه...

آرش : تو که حرفه ای شدی سعید یه دو تا دروغ هم به من یاد بده

تحویل پدر و مادرم بدم لااقل...هههههعی زندگی..... حال روز

مارو...اومدیم کرمانشاه خوش بگذرونیم مثلا...

.سعید یک دفعه میره تو فکر...بعد از چند ثانیه میگه: ارش؟...شاید اصلا

احتیاجی به دروغ های همیشگی من نباشه...

ارش: منظورت چیه؟

سعید در حالی که روی زمین کنار ارش دراز کشیده خیلی یواش تو

گوشش میگه: اونی رو که روی صورتت آب ریخت رو یادته ؟...همونی که

هر جور شده بهت خبر داد من در خطرم؟

ارش: اره...یادمه...یعنی تو میگی...؟

سعید حرف ارش رو قط میکنه و میگه: حالا بعدن درباره ش حرف

میزنیم.!!!بعد با صدای بلندتر میگه فقط سعی کن امشب رو یه جوری

بپیچونی و نری خونه...من که با داییم هماهنگم اینجور شبا رو گفتم که

میرم خونه ی داییم...داییم هم تظاهر میکنه خونه ی اونام...تو فامیلی

توی شهر نداری؟

همین لحظه هست که گوشی آرش زنگ میخوره...به گوشیش نگاهی

میکنه و میگه: بدبخت شدم....بابامه...

آرش:الو سلام بابا

پدر آرش: چی شد هنوزم کتابخونه ای؟

آرش: اره بابا با همسایمون سعید داشتیم درس میخوندیم...رئیس اینجا

از اشناهای سعیده خودش رفته کلیدشو داده به ما...

پدر آرش: خب بسه واسه امروز بیا خونه...خبر نداری چی شده

اینجا...یکی از دو سه تا خونه ای که روبه روی ما اونور جاده س آتیش

گرفت امشب.خیلی شلوغ شده خیابون.

آرش: اره خبر دارم اتفاقا...قراره درس که تموم شد بریم بیمارستان یه

سر بزنیم ببینیم حالشون چطوره...بعدش میام خونه دیگه...شاید اخر

شب اومدم شما خاب بودین.

پدر ارش: خب مگه چه نسبتی باهاشون داری؟ عمتن؟ داییتن؟...ای

بابا......به هر حال سعی کن زودتر بیای ....خدافظ

آرش گوشی رو قط میکنه و سعید بلافاصله میگه: بابا تو که استاد دروغ

گفتنی که....بعد از من میپرسی؟؟ کتابخونه رو خیلی خوب اومدی

کصافططط

مدتی میگذره و دوباره گوشی ارش به صدا در میاد...امیر دوست

تهرانیش پشت خطه...ارش جواب میده: سلام امیر حالت خوبه؟

امیر: سلام ارش راستش نه اصلا خوب نیستم

ارش: چرا؟؟ چیزی شده؟

امیردر حالی که استرس میون صداش خودنمایی میکنه و لرزش صداش

ارش رو نگران کرده میگه: آرش امروز بدترین روزم بود...نمیدونم اینجا چه

اتفاقی داره میفته.از دیشب که تو اون حرفای عجیب رو بهم گفتی تا

الان همش اتفاق های عجیب میفته واسم...من دیگه تحمل ندارم ارش

دارم دیوونه میشم...تو رو خدا بگو قضیه چیه؟

آرش :امیر آروم باااش... من سر فرصت واست توضیخ میدم..تو فقط آروم

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دیوانه یار

اخیــــــــــــــــــــــــــــش بالاخره من ولو تو خیال دس ب اسلحه شدم[نگران][نیشخند] اینا رو مدیون تواما سعید خخخخخخخ[نیشخند] ولی کاش می زاشتی ی تیر تو مغزش خالی کنم همچین دلم خنک شه[نیشخند] یا لاقل ی هوایی شلیک کنم خخخخخخخ ولی خو همینشم خوبه والا مچکـــــــــــــــــرم[نیشخند] کل داستانم عاااااااااالی بود دمت داااااااااااااااااغ[چشمک] خیلیم خنده دار بود اون قسمت طنزاش مجددا دمت داااااااغ[نیشخند]

دیوانه یار

خخخخخخخخخ دیوونه میگه ار پی جی [خنده] یهو ی چنتا تانک و مینی کاتیوشا و دولولم بیار وسط دیه جبهه جنگش کن بره دیه خخخخخخخخ می ریم عراقو می گیریم چ طوره ؟؟ خخخخخخخخخ[نیشخند]

سحر

هیحانی وعالی

annabeth

خيليييييي خووووووب بوددد[نیشخند] فقط سميرا رو شجاع كردي زيادي تخيلي نشد خخخخخ؟ نه ولى عالييي بود ادامه بده[لبخند]

yeganeh

[نگران]چقد ترسناک بوووود...ولی خو ب بود .خخخخ [نیشخند]سعید منو از کارو زندگی انداختی...خخخ.چن تا قسمت دیگ هس؟؟؟[نیشخند] [لبخند]

حمید

واییییی سعید عالی بود !! یعنی کلی حال کردم، آخرشم خیلی ترسناک بود [نگران] فقط توروخدا به من یه نقش درست و حسابی بده :| چیه این نقش من فقط توی قسمت 3 بودم :((

آرزو

باز ک من نیستم...سحید بگم خدا چیکارت کنه!!از ترس داستانت خواب بد دیدم.خخخخخ ولی عااااااااالی[گل]

Mamad MTwo

سلام عزيزم خوبي؟ وب جالب انگيزناكي داري.اميدوارم جالب انگيزناك تر بشه.به منم سر بزن.فدات.تا سلامي مجدد باباي ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌

baran

agha saeed on psre k komake ana ina kard ki bodddddd?????[متفکر] vali eyval aliye damet hooooooooooooot[دست]

رها

سعیددددددد کامت مو کوووووو [خنده][زبان] عاااااالی بود از این قسمت خیلی خوشم اومد بیشتر از قبلیا هی داره بهتر میشه داستانت ایول[چشمک]