تفاوت (نوشته ی خودم)

دختر در کلبه ی تنهایی اش ....در میان جنگل رنگارنگ زندگیمیکرد

....جنگلی پر از زیبایی ها و زشتی ها....دختر یاد گرفته بود

از زشتی ها فاصه بگیرد ...هوا داشت تاریک میشد،دسته ای ابر سیاه

تمام آسمان را پر کرد....دختر روی نیمکت چوبی نشسته بود....روبرویش

یک تابلوی نقاشی.....گویی طبیعت را میکشید....رودخانه ای زیبا....آن

طرفش باغی پر از گل، به همراه جاده ای در میان آن

.....زمان میگذشت........هوا کمی سرد شد و ناگهان

صدای رعد و برق سکوت جنگل را شکست ...!این بار دختر نمی

توانست این صدا را نادیده بگیرد.!...بی اختیار به آسمان نگاه

کرد.....نگاهی که خستگی اش آسمان را دلگیرتر کرد...

وسایلش را جمع کرد و به طرف کلبه حرکت کرد..............دقیقه ها

گذشتند......همچنان باران می بارید....هیزم ها در شومینه می

سوختند....همچون دل دختر..........و باران هم حس خوبی نداشت....!!

 دختر از پشت پنجره ی اتاق به جاده ی خلوتی که آن طرف رودخانه بود

،می نگریست ............اندکی گذشت و دختر تصمیم گرفت به اتاق

تابلوهایش برود  ..........قدم به قدم احساس غرور به او نزدیک تر

میشد....تا این که با باز شدن در،طلسم، لب های دختر را بدروود

گفت.... و خنده ای زیبا،چهره ی او را خوشحال کرد...لحظه های زندگی

اش را در تابلو ها دید..........اما جدا از هم.....اشک نیز جای خالی خود

را پر کرد..........!  دختر به آرامی تابلوهایی را که دل کندن از آنها دشوار

نبود،انتخاب کرد.........اما نامه ای را پشت بهترین تابلواش پنهان کرد...!

اشکهایش را پاک کرد و با خود گفت:...کاش بفهمد...............!  اکنون

در چشمان لاجوردی او می توان عکس خورشید را دید.... فردا در انتظار

است و صبح برای زنده شدن آرزوی نابودی شب را میکند...........اما

گویی زمان، گذشت ندارد..........دختر به ساعتی که کناریخچال است

می نگرد.....................او به لحظه های سرد عادت دارد..........!!! زمان

گذشت و دختر باز هم کنار پنجره است..........به جاده نگاهی

میکند..............انتظار را می توان در چشمهایش دید !...........دختر این

جاده را دوست دارد......فردا قرار است پسری از همین جاده بیاید و

تابلوهای دختر را بخرد.........

اما...دخترک همیشه بازنده س...

آخر تابلوهایش بیشتر می ارزند...فقط نقاشی نیست...

او احساسش را پشت رنگهای سفید نقاشی ها پنهان کرده است...

اما پسر فقط بهای نقاشی را می دهد...او به سود می اندیشد...

چه تفاوت بی رحمانه ای...

 

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
F a T i M a

خیلی خیلی قشنگ بود دوست من اپم و منتظر حضور زیبات [گل]

پلیس صایبری

سلام سعید جان دنیا مثل پائیز،هم قشنگه،هم غم انگیزه ،قشنگیش بخاطر تـــــــــــــــو و غمش به خاطر دوری تــــــــــــــــــــــو. به امید شهادت

رها

[لبخند][گل] تو که هیچوقت کامنتای منو تایید نمیکنی [عینک][ابرو] چقد باحاله این اینهمه شکلک داره[نیشخند]

دخترک

خدایا کودکیم را گرفتی جوانی ام را دادی . . . . عقلم را گرفتی عشق را دادی . . . عشق را گرفتی و تنهایی را دادی . . . خنده هایم را گرفتی و غم را دادی . . . آرزوهایم را گرفتی و حسرت ها را دادای .. . . خدایا برگرد . . . من هنوز نفس میکشم . . .یادت رفت نفسم را بگیری . . .

zak

کتاب سرنوشت برای هر کسی چیزی نوشت نوبت به ما که رسید قلم افتاد… دیگر هیچ ننوشت! خط تیره گذاشت و گفت: تو باش اسیر سرنوشت…

رها

با سلام در وهمسایه محترم تشریف بیارید سعید میزبانه خوبیه منتها من چشام مشکل داره کامنتامو نمیبینم ببشخید[نیشخند]

رها

سعیییییید؟؟؟؟؟ تو که میدونی من چقدددددد دختر گلیم[پلک] چشای من خیلیم نازه ب فکر تو هم اصلا نیازی نداره[زبان] [ابله][هیپنوتیزم][هورا][دلقک][رویا][من نبودم][تایید][شکست][راک][عجله][تلفن]

yeganeh

khili khoob bood ghashang booood khosham oomd afarin azizam[نیشخند]

annabeth

قلمت خيلي خوبه چطوره نويسنده شي

zak

دوره ،دوره ی گرگهاست … مهربان که باشی ، می پندارند دشمنی! گرگ که باشی ، خیالشان راحت میشود از خودشانی!!! ما تاوان گرگ نبودنمان را می دهیم